Sunday, June 18, 2006

سر مقاله
در شهريور 1377 (سپتامبر 1998 ) آقاي سيد محمد خاتمي‌‌ ، رئيس جمهوري اسلامي ايران در پنحاه و سومين مجمع عمومي سازمان ملل پيشنهادي مبني بر نامگذاري سال2001 به عنوان سال گفتگوي تمدنها به سازمان ملل ارائه داد كه با موافقت اين سازمان روبه رو شد. گفتگوي تمدنها در واقع ايده اي بود براي مواجهه با ايده "برخورد تمدنها " كه اولين بار توسط دانشمند معروف، هانتيگتون مطرح شده بود.
گفتگوي تمدنها پروژه اي است در جهت ايجاد صلح و تفاهم بين فرهنگها. گفتگوي تمدنها علاوه بر مشكلاتي كه در زمينه تا مين منابع مالي براي اجراي اهداف خود دارد.مشكل اساسي ديگري در داخل كشوردارد و آن مطرح كردن پروژه گفتگوي تمدنها براي خارج است نه براي ايراني آكنده ازقوميتهاي مختلف ايراني با فرهنگهاي غني وهويتهاي قومي متفاوت و خاص خود كه داراي هويت ملي واحدي هستند كه منافع سياسي، اقتصادي و امنيتي آنهارا تامين مي كند. وداراي حقوقي برابر هستند كه اصل 19 قانون اساسي مبين آن است . اگر ما داعيه گفتگوي تمدنها را داريم، بايستي از حقوق ومنافع تمام شهروندان با هر هويت قومي دفاع كنيم و تمام فرهنگها وتمدنهاي درخشان را دعوت به گفتگو كنيم. تا در اين صورت در عرصه جهاني گفتگوي تمدنها به موفقيت دست يابيم.

مدير مسئول نشریه زیگورات
هوشنگ عباس فام

جشن شب یلدا و غذاهای محلی

در جشن شب يلدا مجتمع آموزش عالي ابوريحان سفره رنگيني از غذاهاي محلي استانها توسط دانشجويان خوش سلیقه وبا ذوق ابوریحان درشرایط سخت خوابگاهها که دارای کمترین امکانات برای آشپژی بود آراسته شد. این اقدام دانشجویان ابوریحان همه را در دانشگاههای دیگر نیز تحت تاثیر قرار داده بود که اقدام برای برنامه ریزی برای برگزاری فستیوالهای مشابه گرفته شد.
شرکت در فستیوال نشان از ارزش دهی والای این دانشجویان به فرهنگ محلی خود دارد وبا توجه به این که به هیچ وجهی نمیشود از این عزیزان تقدیر کرد ،اما در اینجا جا دارد که از این عزیزان که اسمی آنها بر حسب حروف الفبای مناطقشان نوشته شده و همچنین دیگر دوستانی که ما را در اجرای این کار یاری دادند، تقدیر و سپاسگذاری شود. امید است که در دیگر مراحل زنگی نیز موفق باشند.
دبیر کانون




آذربايجان
خانمها مرضيه اصلا ني ، الهام ايزدي ، سمانه باقرزاده
غذاها : كوفته تبريزي ، آش دوغ ، پيچاق قيمه ، سوت پلو ، دلمه ، خمير تابه چيغيرتما ، زرشك پلو ، تورشي قورما ، نان تابه اي .
اصفهان
خانمها فاطمه اميني،مريم محسني،زهراسادات شاهمرادي الهه پيرصنعان،فاطمه فعال
غذاها : فسنجان ، آبگوشت بز باش ، كاله جوش ، گوشت لوبيا ، ته چين ، آش كدو ، كباب حسيني ، كيك و گز .

فارس
خانمها مهسا پناهي ، اسماء موجي ، طاهره رزم ، زهرا عليزاده ، نرجس كريمي
غذاها :كلم پلو ، آش ماست ، رنگينك ، سالاد شيرازي .

قزوين
خانمها حميده رشوند ، الهام قرباني ، رعنا تقي پوران ، تهمينه فخرآوري
غذاها : قيمه نسا ، شارپلو .

قم
آقاي قائيني آبگوشت با نان سنگك

كرمانشاه
خانم فاطمه تيشه كني خورش خلال بادام با پلو

گيلان
خانمها مستانه موذن زاده ، نجمه بلوك آذري ، پريسا صفاري و
آقايان جواد عليزاده ، بابك خالقيني
غذاها : ميرزا قاسمي ،بوراني بادنجان واسفناج ،سيرقليه، كمج كباب ،باقلاقاتق ،ماهي دودي ،ازگيل ،كلوچه فومن ،زيتون پرورده ،بادمجان گوده .

مازندران
خانمها خديجه نصيري ، خديجه كردفيروزجايي ، م‍ژگان صحرابنوش
غذاها : آش ترش ، فسنجان ،كشمش پلو ،ميرزاقاسمي ،كماج

يزد
خانم آسيه زارع شولي و خورش قيمه يزدي با پلو









Languages of Iran
[See also
SIL publications on the languages of Iran.]
Islamic Republic of Iran, Jomhouri-e-Eslami-e-Irân. National or official language: Western Farsi. 65,758,000 (1998 UN). Literacy rate 70% to 75% among those 6 years old and over (1995-996 Iran Statistical Center). Also includes Hulaula 300, Turkish 2,570, people from Afghanistan 1,500,000, Kurds from Iraq 120,000, Shi'a Arabs from Iraq. Information mainly from E. Drowser 1939; R. Macuch 1965; I. Garbell 1965; T. Sebeok 1969, 1970; G. Doerfer et al. 1971; R. Oberling 1974; D.L. Stilo 1981; R.D. Hoberman 1988a, b. Shi'a Muslim (official), Sunni Muslim, Baha'i, Christian. Blind population 200,000 (1982 WCE). Deaf population 3,978,055. Deaf institutions: 50. Data accuracy estimate: B, C. The number of languages listed for Iran is 71. Of those, 69 are living languages and 2 are extinct. Diversity index 0.76.




زبانهاي ايران

جمهوري اسلامي ايران، زبان ملي يا رسمي: فارسي غربي، جمعيت طبق آمار سال 1998 سازمان ملل:65758000 نرخ با سوادي افراد بالاي 6 سال 70 الي 75 درصد ( طبق آمار سال 1995_1996 مركز آمار ايران )، تعداد نابينايان 200000 (طبق سال 1982 ) تعداد ناشنوايان 3978055 نفر.
منابع اصلي اطلاعات:
1- E.Drowser,1939.
2- R Macuch,1956.
3- I.Garbell, 1965.
4- T.Sebeok, 1969,1970.
5- G. Doerfer, 1971.
6- R.Obeling, 1974.
7- D.L. Stilo, 1981.
8- R.D.Hoberman, 1988.

در فهرست زير، 69 زبان زنده و 2 زبان مرده بوده و به ترتيب الفباي لاتين ذكر مي شوند

هوشنگ عباس فام


زبانهاي زنده
ايماق
تعداد گويش ور: 170000 ( منبع johnston سال 1993)
منطقه: استان مازندران
لهجه ها: تيموري ( تيمور تاش)
طبقه بندي : هندو- اروپايي، هندواي- ايراني، غربي، جنوب غربي، فارسي.
Spoken living languages AIMAQ [AIQ] 170,000 (1993 Johnstone). Mazanderan Province. Dialects: TEIMURI (TEIMURTASH). Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Southwestern, Persian.


الويري- وداري
منطقه: نزديك ساوه
لهجه ها: الويري ( الوير) ، وداري (ودار)
طبقه بندي: هندو- اروپايي، هندو- ايراني، غربي، شمال غربي، تالش
ALVIRI-VIDARI [AVD] Near Saveh. Dialects: ALVIR (ALVIRI), VIDAR (VIDARI). Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

عربي (گويش خليج)
تعداد گويش ور: 200000 نفر در ايران (سال 1933)
منطقه: نواحي ساحلي جنوب
اسامي هم ارز: خليجي،عربي خليج
لهجه ها: AL-HASSA
طبقه بندي: آفريقايي – آسيايي، سامي، مركزي، جنوبي، عربي
ARABIC, GULF SPOKEN [AFB] 200,000 in Iran (1993). Southern coast. Alternate names: KHALIJI, GULF ARABIC. Dialects: AL-HASAA. Classification: Afro-Asiatic, Semitic, Central, South, Arabic.
عربي (گويش مديترانه اي)
تعداد گويش ور: 1200000 نفر
منطقه: استان خوزستان، جنوب غربي زاگرس در طول ساحل شط العرب ودجله
اسامي هم ارز: عرب، Mesopotamian
gelet Arabic
طبقه بندي: آفريقايي – آسيايي، سامي، مركزي،جنوبي، عربي.

ARABIC, MESOPOTAMIAN SPOKEN [ACM] 1,200,000 in Iran. Khuzestan Province, southwest side of Zagros Mts., along the bank of the Shatt al Arab and the Tigris. Alternate names: MESOPOTAMIAN GELET ARABIC. Classification: Afro-Asiatic, Semitic, Central, South, Arabic.
ارمني
تعداد گويش ور: 170800 نفر در ايران ( سال 1993 )
منطقه: شمال غربي ايران، آذربايجان و خوي، سلماس، اهر، تبريز، تهران، اصفهان، شيراز.
اسامي هم ارز: Armjanski , Ermenice , Somekhuri , Haieren
لهجه ها: ارمني شرقي، آگوليس، آستراخان، ايروان، جلفا، شاماخي، قره باغ، تفليس، آرتوين، خوي – سلماس، اروميه، مراغه.
طبقه بندي: هندو – اروپايي، ارمني
ARMENIAN [ARM] 170,800 in Iran (1993). Northern Iran, Azerbaijan around Khoi, Shahpur, Ahar, Tabriz, Tehran, Esfahan, Shiraz. Alternate names: HAIEREN, SOMEKHURI, ERMENICE, ARMJANSKI. Dialects: EASTERN ARMENIAN, AGULIS, ASTRAKHAN, EREVAN, JOLFA (DZHULFA), KARABAGH SHAMAKHI, TBILISI (TIFLIS), ARTVIN, KHOI-SALMST (KHVOY), URMIA-MARAGHEH. Classification: Indo-European, Armenian.
آشتياني
منطقه: تفرش
اسامي هم ارز: آشتياني
طبقه بندي: هندو – اروپايي، هندو – ايراني، ايراني، غربي، شمال غربي، ايران مركزي
ASHTIANI [ATN] Tafres area. Alternate names: ASTIANI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Central Iran.
آسوري( آرامي نو)
تعداد گويش ور: 10 تا 20 هزار نفردر ايران ( سال 1994) به جزجمعيت گزارش شده80000 نفري
منطقه: اروميه و بيشتر در تهران
لهجه ها: اورمي عام(Iranian Koine )
طبقه بندي: آفريقايي – آسيايي، سامي، مركزي، آرامي، شرقي، مركزي، شمال شرقي.
ASSYRIAN NEO-ARAMAIC [AII] 10,000 to 20,000 in Iran (1994) out of a reported population of 80,000. Reza'iyeh (Rizaiye, Urmia, Urmi). Most in Tehran. Dialects: IRANIAN KOINE (GENERAL URMI). Classification: Afro-Asiatic, Semitic, Central, Aramaic, Eastern, Central, Northeastern.

آذربايجاني(گويش جنوب)
تعداد گويش ور: 2350000 نفر در ايران ( 37% از كل جمعيت در سال 1997 ) مشتمل بر 290000 نفر >> افشار<< ، 5000 نفر >> اينالو<< ، 7500نفر >> بهارلو<< ، 1000 نفر >>مقدم<< ، 3500 نفر >> Nafar << ،1000 نفر>> پيشاقچي<< ، 3000 نفر >> قاجار<< ، 2000 نفر >> قره گوز لو << ، 130000 نفر >> شاهسون<< (سال 1993) ،
جمعيت كل با احتساب گويش وران در ساير كشور ها 24364000 نفر
اسامي هم ارز: آذري
لهجه ها : اينالو، قاراپاپاخ،تبريز،افشاري، شاهسوني، مقدم، بهار لو ، Nafar ، قره گوزلو ، پيشاقچي ، قاجار
طبقه بندي: آلتايي ، تركي، جنوبي، آذربايجاني
منطقه: اذربايجان غربي و شرقي، زنجان و بخشهايي از استاهاي مزكزي، تعداد زيادي در مناطقي در تهران، همچنين گروهايي در استان فارس و ساير نقاط ايران، ( دركشور هاي افغانستان ، جمهوري آذربايجان، عراق، اردن، سوريه، بخش آسيايي تركيه و آمريكا نيز گويش ور دارد.)
AZERBAIJANI, SOUTH [AZB] 23,500,000 in Iran (1997), or 37.3% of the population (1997), including 290,000 Afshar, 5,000 Aynallu, 7,500 Baharlu, 1,000 Moqaddam, 3,500 Nafar 1,000 Pishagchi, 3,000 Qajar, 2,000 Qaragozlu, 130,000 Shahsavani (1993). Population total all countries 24,364,000. Alternate names: AZERI. Dialects: AYNALLU (INALLU, INANLU), KARAPAPAKH, TABRIZ, AFSHARI (AFSHAR, AFSAR), SHAHSAVANI (SHAHSEVEN), MOQADDAM, BAHARLU (KAMESH), NAFAR, QARAGOZLU, PISHAGCHI, BAYAT, QAJAR. Classification: Altaic, Turkic, Southern, Azerbaijani.

بلوچي(جنوبي)
تعداد گويش ور: 405000 نفر در ايران
منطقه: بلوچستان جنوبي
اسامي هم ارز: هندو- ايراني، ايراني، غربي، شمال غربي، بلوچي.
BALOCHI, SOUTHERN [BCC] 405,000 in Iran. Southern Baluchistan Province. Alternate names: BALUCHI, BALUCI, BALOCI. Dialects: MAKRANI (LOTUNI). Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Balochi.
بلوچي(غربي)
تعداد گويش ور: 451000 نفر در ايران( يك درصد كل جمعيت در سال 1986 )
منطقه: بلوچستان شمالي(نيمي كوچ نشين، نيمي ساكن در شهرها و روستاها)
اسامي هم ارز: رخشاني، سراواني
طبقه بندي: هندو- اروپايي، هندو-ايراني، ايراني، غربي، شمال غربي، بلوچي.
BALOCHI, WESTERN [BGN] 451,000 in Iran, 1% of the population (1986). Northern Baluchistan Province. Half are settled in cities and villages, half are nomadic. Alternate names: BALUCHI, BALUCI, BALOCI. Dialects: RAKHSHANI (RAXSHANI), SARAWANI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Balochi.
بشاگردي
طبقه بندي: هندو –اروپايي، هندو- ايراني، ايراني، غربي، مال غربي، بلوچي
BASHKARDI [BSG] Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Balochi.
براهويي
تعداد گويش ور: 10000 نفر در سال 1983 ، مناطق شرقي ( در پاكستان، افغانستان و تركمنستان نيز گويش دارد.)
اسامي هم ارز: Birahui, Brahudi, Kur Gaui
لهجه ها:Jharawan ، كلات، سروان
طبقه بندي: دراويدي( از زبانهاي جنوب هند)، شمالي
BRAHUI [BRH] 10,000 in Iran (1983). Eastern. Alternate names: BRAHUDI, BIRAHUI, KUR GALLI. Dialects: JHARAWAN, KALAT, SARAWAN. Classification: Dravidian, Northern.

دري
تعداد گويش ور: 8 الي 10 هزار نفر در سال 1999
منطقه: نردو كرمان
اسامي هم ارز: گبري و گبر
طبقه بندي: هندو – اروپايي، هندو- ايراني، ايراني، غربي، شمالغربي، ايران مركزي
DARI [GBZ] 8,000 to 15,000 (1999). Yezd and Kerman areas. Alternate names: 'GABRI', 'GABAR'. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Central Iran.

دماري
80000 نفر در ايران ( 1979 )، جمعيت كل در تمام كشور ها 500000 نفر
اسامي هم ارز: Gypsy، Tsigene، روماني خاورميانه
لهجه ها: تربتي، قناتي، يوروك، كولي، كراچي، لولي، مزنوق، نوار
طبقه بندي: هندو –اروپايي، هندو – ايراني، هندو – آريايي، ناحيه مركزي، محلي
DOMARI [RMT] 80,000 in Iran (1929). Population total all countries 500,000 (1980 Kenrick). Alternate names: MIDDLE EASTERN ROMANI, TSIGENE, GYPSY. Dialects: KURBATI (GHORBATI), QINATI, YÜRÜK, KOLI, KARACHI, LULI, MAZNOUG, NAWAR. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Indo-Aryan, Central zone, Dom.

HZHIDI
تعداد گويش ور: 60 هزار نفر در اسراييل( در سال 1995)، تعدا در ايران نا معلوم است.
اسامي هم ارز: Judea,Djudi,Judi
طبقه بندي: هندو – اروپايي، هندو – ايراني، ايراني، غربي، جنوب غربي، فارسي
DZHIDI [DZH] (60,000 in Israel; 1995). Alternate names: JUDEO-PERSIAN, DJUDI, JUDI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Southwestern, Persian.

اشتهاردي
منطقه: اشتهارد و اطراف آن، كرج، استان مركزي
طبقه بندي: هندو – اروپايي، هندو – ايراني، ايراني، غربي، شمال غربي، تالش
ESHTEHARDI [ESH] Eshtehard and environs, Karaj District, Central Province. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.



FARS [FAC] Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Southwestern, Fars.


FARSI, WESTERN [PES] 22,000,000 in Iran, or 35.92% of the population (1997), including 800,000 Dari in Khorasan, Gilan, Tat, Bakhtiyari, Lor. Population total all countries 24,280,000. Alternate names: PERSIAN, PARSI. Dialects: QAZVINI, MAHALLATI, HAMADANI, KASHANI, ISFAHANI, SEDEHI, KERMANI, ARAKI, SHIRAZI, JAHROMI, SHAHRUDI, KAZERUNI, MASHADI (MESHED), BASSERI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Southwestern, Persian.

GAZI [GZI] Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Central Iran.

GEORGIAN [GEO] 1,000 to 10,000 in Iran. Alternate names: KARTULI, GRUZIN. Dialects: FEREYDAN (FEREJDAN). Classification: South Caucasian, Georgian.

GILAKI [GLK] 3,265,000 (1993), including 2,000 Galeshi (1991 WA). Gilan region, coastal plain, south of Talish. Galeshi is a mountain dialect. Alternate names: GELAKI, GILANI, GUILAKI, GUILANI. Dialects: GALESHI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Caspian.

GOZARKHANI [GOZ] Alamut area. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

HARZANI [HRZ] West Azerbaijan Province, Qalingie, betweenf Marand and Jolfa, northwest of Tabriz. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

HAWRAMI [HAC] West part of Kordestan Province, near Iraq border. Alternate names: HAWRAMANI, GURANI, GORANI, MÂCHO MÂCHO. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Zaza-Gorani.

HAZARAGI [HAZ] 283,000 in Iran (1993). Alternate names: HAZARA, HEZAREH, HEZARE'I. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Southwestern, Persian.

HERKI [HEK] Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Kurdish.

JADGALI [JAV] Alternate names: JATGALI, JATKI, JAT. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Indo-Aryan, Northwestern zone, Sindhi.

KABATEI [XKP] Rudbar District, Gilan Province. Dialects: KALAS, KABATE. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

KAJALI [XKJ] Khalkhal District in Eastern Azerbaijan Province, Kaqazkonan District, Kajal. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

KARINGANI [KGN] East Azerbaijan Province, Dizmar District, Keringan village, and Hasanu District, northeast of Tabriz. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

KAZAKH [KAZ] 3,000 in Iran (1982 estimate). Gorgan City, Mazandaran Province. Alternate names: KAZAK, KAZAKHI, GAZAQI. Classification: Altaic, Turkic, Western, Aralo-Caspian.

KHALAJ [KJF] Also spoken in Azerbaijan. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern.

KHALAJ [KLJ] 17,000 and decreasing (1968). Northeast of Arak in Central Province. Classification: Altaic, Turkic, Southern, Azerbaijani.

KHOINI [XKC] Khoin District, Zanjan Province. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

KHORASANI TURKISH [KMZ] 400,000 possibly (1977 Doerfer). Northeast Iran, in the northern part of Khorasan Province, especially northwest of Mashhad. West dialect in Bojnurd region; north dialect in Quchan region (probably the largest), south dialect around Soltanabad near Sabzevar. Alternate names: QUCHANI. Dialects: WEST QUCHANI (NORTHWEST QUCHANI), NORTH QUCHANI (NORTHEAST QUCHANI), SOUTH QUCHANI. Classification: Altaic, Turkic, Southern, Turkish.

KHUNSARI [KFM] Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Central Iran.

KORESH-E ROSTAM [OKH] Eastern Azerbaijan Province, Koresh-e Rostam District. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

KOROSHI [KTL] 160 to 200, or 40 to 50 families (Mohamedi). Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Balochi.

KURDI [KDB] 3,250,000 in Iran. Northwest Iran, primarily Kordestan, Kermanshahan, West Azerbaijan provinces; also a large number in northeast Iran, in the very north of Khorasan Province. Alternate names: KURDY, SOUTHERN KURDISH, SORANI, KORKORA, WÂWÂ. Dialects: KERMANSHAHI, MUKRI, JAFI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Kurdish.

KURMANJI [KUR] 200,000 in Iran (1983 estimate). Mountain villages along the Turkey border region in the west of West Azerbaijan Province. Alternate names: NORTHERN KURDISH, KERMANJI, KIRMANJI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Kurdish.

LARI [LRL] Alternate names: LARESTANI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Southwestern, Fars.

LASGERDI [LSA] In Lasgerd. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Semnani.

LURI [LRI] 4,280,000 in Iran (1993) including 680,000 Bakhtiari (1989). Population total all countries 4,280,000 or more. Alternate names: LUR, LOR, LORI. Dialects: LURI, FEYLI, LEKI (LAKI, ALAKI), BAKHTIARI, KELHURI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Southwestern, Luri.

MANDAIC [MID] 800 to 1,000 speakers in Iran, out of an ethnic group of 5,000 in Khuzistan, Iran who speak Western Farsi. 23,000 ethnic Mandaeans in Iraq all speak Arabic (1994 H. Mutzafi), but some people are reported to be bilingual in Mandaic. Population total both countries 800 to 1,000. Alternate names: MANDAEAN, NEO-MANDAIC, MODERN MANDAIC, MANDA:YI, MANDI, SUBBI, SA'IBA. Dialects: AHWAZ (AHVAZ), SHUSHTAR, IRAQI NEO-MANDAIC. Classification: Afro-Asiatic, Semitic, Central, Aramaic, Eastern, Mandaic.

MARAGHEI [VMH] Upper Rudbar area (Rudbare Alamut). Dialects: DIKINI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

MAZANDERANI [MZN] 3,265,000 or 4.7% of the population (1993). Northern Iran near Caspian Sea, southern half of Mazandaran Province. Alternate names: TABRI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Caspian.

NATANZI [NTZ] Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Central Iran.

NAYINI [NYQ] Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Central Iran.

PARSI-DARI [PRD] Population total both countries 350,000 or more. Alternate names: PARSEE-DARI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Central Iran.

PASHTO, SOUTHERN [PBT] 113,000 in Iran (1993). Khorasan on Afghanistan border east of Qa'en. Alternate names: PASHTU, PAKTU. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Eastern, Southeastern, Pashto.

QASHQA'I [QSQ] 1,500,000 (1997), or 2.38% of the population (1997). Southwestern Iran, Fars Province; southern pasture in winter, northern in summer. Shiraz is a center. Alternate names: QASHQAY, QASHQAI, KASHKAI. Classification: Altaic, Turkic, Southern, Azerbaijani.

RASHTI [RSH] Rasht city, the provincial capital of Gilan. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Caspian.

RAZAJERDI [RAT] Qazvin Kuhpaye area, Razajerd. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

ROMANI, BALKAN [RMN] Dialects: ZARGARI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Indo-Aryan, Central zone, Romani, Balkan.

RUDBARI [RDB] Sefid Rud Valley. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

SALCHUQ [SLQ] Classification: Altaic, Turkic, Southern, Azerbaijani.

SANGISARI [SGR] Alternate names: SANGESARI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Semnani.

SEMNANI [SMJ] Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Semnani.

SENAYA [SYN] 60 in Iran (1997 H. Mutzafi). Population total all countries 500. Alternate names: SENA:YA, CHRISTIAN NEO-ARAMAIC, SHAN SRAY, LSHAN SRAY, SORAY, SRAY, SHAN GYANAN. Classification: Afro-Asiatic, Semitic, Central, Aramaic, Eastern, Central, Northeastern.

SHAHMIRZADI [SRZ] Shahmirzad. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Caspian.

SHAHRUDI [SHM] Khalkhal District in Eastern Azerbaijan Province, Shahrud District, Shal, Kolur, Lerd. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

SHIKAKI [SHF] Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Kurdish.

SIVANDI [SIY] Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Central Iran.

SOI [SOJ] Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Central Iran.

SORKHEI [SQO] In Sorkhe. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Semnani.

TAKESTANI [TKS] 220,000. Various towns and villages in the mainly Azerbaijani-speaking region from Khalkhal to Saveh, especially in Takestan and villages to the south and southeast. Alternate names: TAKISTANI. Dialects: KHALKHAL, TAROM, ZANJAN, KHARAQAN, RAMAND (TAKESTAN). Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

TALYSH [TLY] 112,000 in Iran (1993). Along the Caspian Sea up to Kepri-chal, northwest Gilan Province along coastal plain. Northern Talyshi is centered around Astara and the Caspian littoral in Azerbaijan; Central Talyshi is centered around the Asalem-Hashtpar area along the Caspian littoral in northwestern Iran; Southern Talyshi is centered around Shandermen, Masal, Masule, and surrounding mountainous areas in Gilan Province. Alternate names: TALISH, TALESH, TALISHI. Dialects: NORTHERN TALYSHI, CENTRAL TALYSHI, SOUTHERN TALYSHI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

TAROMI, UPPER [TIB] Upper Tarom of Zanjan Province, Hazarrud, Siavarud. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Talysh.

TAT, MUSLIM [TTT] 8,000 in Iran. Alternate names: MUSSULMAN TATI. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Southwestern, Tat.

TURKMEN [TCK] 2,000,000 in Iran (1997), or 3.17% of the population (1997). Northeast, mainly in Mazandaran Province, along the Turkmenistan border; important centers are Gonbad-e Kavus and Pahlavi Dezh. Alternate names: TORKOMANI. Dialects: ANAULI, KHASARLI, NEREZIM, NOKHURLI (NOHUR), CHAVDUR, ESARI (ESARY), GOKLEN (GOKLAN), SALYR, SARYQ, TEKE (TEKKE), YOMUD (YOMUT), TRUKMEN. Classification: Altaic, Turkic, Southern, Turkmenian.

VAFSI [VAF] Central Province, Arak District, Vafs, Tafres area. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Western, Northwestern, Central Iran.


Extinct languages
AVESTAN [AVS] Alternate names: PAZEND, AVESTA. Classification: Indo-European, Indo-Iranian, Iranian, Eastern, Northeastern.
.

MANDAIC, CLASSICAL [MYZ] Also used in Iraq and small communities in the USA and Australia (300 Mandaeans in Sydney in 1995). Alternate names: CLASSICAL MANDAEAN. Classification: Afro-Asiatic, Semitic, Central, Aramaic, Eastern, Mandaic.


Deaf sign languages
PERSIAN SIGN LANGUAGE [PSC] Classification: Deaf sign language.



--------------------------------------------------------------------------------

ziggurat12


آئين زرتشت


پيامبري بر مي خيزد تا انديشه هاي تازه اي را در تاروپود باستاني سرزمين اسطوره اي بيافريند و خود كم كم در گذرزمان تبديل به اسطوره تازه اي از نماد مهرباني و نيك انديشي مي شود.نگاهي به تاريخ زرتشت گرچه مجالي فزون مي طلبد
اما اين جستار در نوع خود ارزنده خواهد بود.
گروهي ائين مزدا پرستي را متداول به ساسانيان مي دانند اما غافل از اينكه اين دين در سايه سلاطين ساسا ني زاده نشده بلكه دراين دوران حيات تازه پيدا كرده است.بسياري از كتيبه هاي شاهان هخامنشي نشان مي دهد كه اين فرمانروايان باستاني به اهورا مزدا زرتشتي باور داشته اند.نيم نگاهي به تاريخ ,زمان اين پيامبر را300سال پيش از اسكندر مي داند.اما تاريخ ديگري
كه از اجماع بيشتري برخودار است زرتشت را به 1000تا 1200سال قبل از ميلاد مسيح مي داند.
در باره خاستگاه و زادگاه زرتشت هم ترديدهاي وجود دارد.در اوستا به سرزميني به نام" ايرانويچ" اشاره شده است .اما پرسش اينجاست كه اين سرزمين شرق ايران و خوارزم است يا ري باستان و يا آذربايجان كه از اجماع بيشتري برخوردار است.
زرتشت سال ها در جستجوي حقيقت بود چنان در اين جستجو راسخ بودكه در جواني و در سن 30 سالگي موفق به دريافت وحي الهي شد.ظاهرا زرتشت پيش از دريافت وحي خود روحاني نيك انديشي بوده است كه به خود لقب "زئوثره"يعني روحاني كاملا واجد شرايط مي دهد و اين نشان مي دهد كه او تا چه حد به الهيات و انگارهاي ديني عصر خود اشراف داشته است.
از سوي ديگر لقب "منثرن"منسوب به زرتشت معناي كسي كه مي تواند منثره يا كلام الهام آميز بسرايد نشان ميدهد كه زرتشت نگارنده واقعي اين كتاب خود اوست.
زرتشت پسر پورشاسب پس از پذيرفته شدن در درگاه شاه باستاني"گشتاسب"و حمايت او براي بسط اين آئين كوشيد و برايمقبوليت و محبوبيت بيشتر و ژرف تر از آئين دين كهن خود الهام گرفته و با چنين تاثير و تاثري به تدوين منظومه فكري و ديني خود مبادرت ورزيد.
اما تحول شگرفي كه با ظهور زرتشت به اوج خود رسيد تلاشي معنوي براي نزديك شدن به نوعي وحدت وجود و يكتا پرستي در دل جامعه مذهبي بو.د.
شالوده آئين زرتشت برپندار نيك,كردار نيك وگفتار نيك استوار بود.چنين ساختاري به تفكر يكتا پرستي مجال پرواز مي دهد.
با چنين باوري كه در مي يابيم نگره هاي دواليستي نهفته در اين ائين هرگز به معني دو گانه پرستي نيست بلكه ميان بدي و قايل به تمايزي قاطع است. معيار اين تمايز خرد مردمي و حمايت از حيات و زندگاني نيك است.تمايز ميان نيكي و بدي هيچ گونه اختلاطي رابر نمي تابد و بدي هائي چون خشم وغرور را بي ترديد بد و ناستوده مي شمارد.(خوب بودن خوب و بد بودن بد است).نيكان صرف نظر از خاندان و نژاد و گروه و طبقه خويش بنا بر كردار نيك و بدشان باز شناخته مي شوند و افريدگار جهان در ارزيابي ميان خوب و بد داور نهائي است.
از ميان عناصري كه در ائين تقدس اميز ستودني اند مي توان به اتش اشاره كرد.تقدسي كه باعث شد به پيروان ان لقب اتش پرست بدهند.ريشه اين احترام و تقدس براي اتش به روزگار آشفتگي اقوام هند و ايراني باز مي گردد يعني هنگامي كه اين اقوام به شدت به طبيعت و عناصر نهفته در ان وابسته و پيوسته بودند.در اين آشفتگي اتش به عنوان نيرويي گرما بخش در واقع ضامن حيات انسان بود و ارزش فزون داشت.در ميان مناسك عبادي زرتشتيان تقديم قرباني به اتش از اهميت فراواني برخوردار است.سمبل اين احترام و اهميت در روشن و افروخته نگه داشتن اجاق خانه نهفته است وبعدها در افروختگي 3 اتشمقدس بزرگ يعني "آذرفرنبغ","آذر گشنسب"و"آذربرزين مهر"كه هر كدام سمبلي از يك طبقه اجتماعي بودند.در كنار اين عنصر تقديس شده پديده ارزشمند ديگري به نام آب قرار دارد.ريشه اين تقدس به انديشه هاي پيش از زرتشت گري باز ميگردد
يعني روزگاري كه هندو ايرانيان در اختلاط با هم سر مي بردند."هرودت"به اين احترام و تقدس اشاره مي كند و مي گويد(( كه ايرانيان در پاكيزه نگه داشتن آب فراوان مي كوشند در ان دست نمي شويند آب دهان نمي اندازند و نمي گذارند كه ديگران چنين كنند)).سادگي و پرهيز از هر گونه تجمل در مراسم ائيني عبادي اين مذهب از ويژگي هاي ديگري است كه بايد بدان اشاره كرد."مري بوس"در كتاب زرتشتيان باورها و اداب ديني مي نويسد((محراب كه در ان اداب ديني مهم انجام مي شودبه طور بسيار ساده اي ساخته مي شد براي مردمي كه جهت تامين معيشت خود كوچ مي كردند نمي توانستند پرستشگاه هاي ثابتي بنا كننداين سادگي در پرستشگاه ها ضروري بود.اين مكان صرفا تكه زميني بود كه ايرانيان ان را به صورت چهار گوش مي ساختند و براي جلوگيري از هر گونه تاثيرات شر,طي عملي ائيني همراه با خواندن ذكرهائي محدوده ان را با كشيدن شيار مشخص مي كردند.اين محدوده را سپس با آب پاك,آب پاشي مي كردند تا پاكيزه شود و ان را با ذكرهاي ديگر تقديس مي كردند)).اهميت اين مكان عبادي و پاكيزگي ان تا حدي بود كه روحانيون زرتشتي دهان خود را با چيزي به نام"پي تي دان"مي پوشانيدند.
از ديگر مشخصات ائيني زرتشتي گري مي توان به ارزش و اعتبار روح پس از مرگ اشاره كرد كه در اين ائين به فروهر معروف است و همچون نگهبان حيات شناخته مي شود.نيكي و بدي در دوران زندگي انسان در هنگام مرگ به ياري اش مي شتافت و او را در گذر از پل موسوم به"چينود"مدد مي رساندند."چينود" ظاهرا به معناي((گذر گاه جدا كننده روان پرهيز گاران از گنهكاران))است.ضيافت اخرين شب سال كه به زمان اوستائي"همسپثمئديد"ناميده مي شود,گوشه اي از بزرگداشت روح در گذشته مذهبي زرتشت را نشاتن مي دهد.زرتشتيان بر اين باورند كه روان مردگان در اين شب به اغوش خانواده باز مي گردندو با طلوع خورشيد خانواده خود را ترك مي كنند و به منزلگاه خود مي روند.درباره ائين تدفين مردگان بايد گفت اساسا مردگان را به خواب نمي سپارند كه مبادا خاك را الوده سازد بلكه در مكاني به نام "دخمه"مي نهند تا از سوي پرندگان و حيوانات دريده شود.چرا كه زرتشتيان بر اين باورند كه اهريمن در بدن مرده رخنه كرده است و بايد حيات را از اين الودگي دور داشت.ايندخمه كه بعدها برج خاموش لقب گرفت بر فراز تپه اي قرار داشت و معمولا در دامنه تپه و براي اقامت زائران مكاني به نام "خيله"بنا مي نهادند.
اما انچه در ائين زرتشت اميد به اينده را مي كارد و عشق به بقا را تداعي مي كند,اعتقاد به 3 منجي رهاننده است.معتقدان به ان در هنگام رنج ها ونوميدي ها با تمسك به اين انديشه بقا يافتند.اين در واقع يكي از رموز ماندگاري زرتشت گري است گوئي در اين آئين نوعي بيزاري و دوري و بيگانگي آميخته از خوب و بد ميل به سفر ابدي به انجا كه تنها جايگاه نيكي هاست موج مي زند زرتشت با اعتقاد به 3منجي چنين كاستي را جبران كرد."سئو شيانت"لقبي كه در اوستا به ان رهاننده نهائي داده مي شود به معناي" انكه سود خواهد رساند"است.بر اساس داستان هاي زرتشتي نطفه زرتشت پس از مرگش در دل دريا چه اي مقدس به نام "كانسئويد"(هامون)نگهداري مي شود ودر اين زمان مناسب دوشيزه اي در پهنه اين آب شنا مي كند و از اين نطفه فرزندي اسماني زاده خواهد شد كه ادميان را نجات ابدي خاواهد داد."سئوشيانت"با فره الهي خود به ياري مردمان مي ايد و حيات زرتشتي را حيات و روح تازه مي دهد.

امروزه زرتشتيان در مراكز حيات خود به ويژه در هند با مركزيت "گجرات"و در ايران با مركزيت يزد و كرمان به حيات خود ادامه مي دهند گرچه در گذر زمان ناچار شدند بر خي از سنت هاي كهن خود را به كناري نهند از جمله رسم نهادن جنازه در فضاي باز.
طهران قديم:
تهران چهل ، پنجاه سال پيش شهري بود، به وسعت تقريبي بيست و يك كيلو متر مربع كه تعداد جمعيتش را بين دويست و پنجاه تا سيصد هزار نفر تخمين مي زدند . تعداد دقيق جمعيت شهر از آن جهت معلوم نبود كه هنوز آمار و احصاييه معمول نشده ، داشتن شناسنامه هم باب نشده بود . تهران صورت هشت ضلعي نا قص الضلاعي داشت كه با خندقي كه به دورش حفر كرده بودند از اراضي اطرافش جدا مي شد و ارتباط آن با خارج شهر تنها به وسيله سيزده دروازه اي بود كه اطرافش ساخته شده بود.
مكتبخانه : بعد از زور خانه، مكتب خانه بود كه جزء اماكن مقدسه و محل رواي حاجات بشمار مي آمد و پس از آن مدارس طلاب دين كه در آن دروس مذهبي مي خواندند .
محل مكتبخانه دكان يا اتاق بزرگي در كوچه يا خانه اي بود كه مكتب دارهاي مرد يا ملا باجي هاي زن آن را اداره مي كردند و به تعليم و تربيت كودكان مي پرداختند و صورت ظاهر آن عبارت بود از فرش حصير يا نمد يا گليمي مندرس و ميز كوتاه و تشكچه ي مكتب دار و چند تركه آلبالوياعناب روي زمين كنار ميز و چوب فلكي كنار اتاق .
چوب و فلك وكتك و تنبيه از لوازم اوليه و حتمي هر مكتب داري بود كه تشخيص داده بود طبع آدمي آسايش طلب و تن پرور آفريده شده كه به اراده طبيعي اقدام به كارهاي تكليفي نمي كند و معلم هم هر آينه ملايم و بي آزار باشد به مصداق اين بيت (استاد و معلم چو بود بي آزار ، خرسك با زند كودكان در بازار ) و به نظر لقمان كه ترس براي تنبل به منزله آب براي درخت است كه هيچ شاگردي بدون آن به منزلت شايسته نمي رسد .
اينها نيز اشعاري درباره كتكها بود كه هر شاگرد مدرسه اي سينه به سينه ازبر مي نمود :
كار ملا كف دستي ،كف پايي و فلك مال بچه تو سري ،چوب انار ، فحش وكتك
اينها هم ابيات و اشعاري براي تعطيلي ها بود كه بچه ها به ذوق آن ، حرارت شكنجه هاي روزهاي مدرسه را از ياد برده خود را بدان دلخوش مي كردند :
عدسي ،فردا مرخصي لوبيا ، پس فردا نيا
امروز كه روز شنبه س فرداي اون يك شنبه س
پس فرداش كه دوشنبه س پشت سرش سه شنبه س
وقتي سه شنبه اومد دنبال او چهار شنبه س
پنج شنبه روز ذوقه چون فرداش روز جمعه س

اولين اتومبيل ها:
پس از كالسكه هاي ابتدايي اولين اتومبيل وارد به ايران سواري هاي فورد كروكي كلاچي لاستيك توپر بود كه سرعتشان ساعتي چهل كيلومتر بود و چون گيربكس وجعبه دنده اي براي كم و زياد كردن زور موتور نداشتند در سربالايي ها وا مانده كه بايد با هل دادن جلووشان ببرند .
قرب و منزلت شوفر :
ونيز اين چنين بود احوال رانندگان اين مركبها كه مردم آنها را ساحر و جادوسازان و معجزه گراني مي دانستند كه بالاتر از جادوگران تا آن روزگار كار مي كنند كه مي توانند با يك اشاره هيولايي را به سرعت باد به حركت درآورند و با چندين آدم و خروارها بار از كوه و كمر و پستي و بلندي گذرانده از ته دره به كوه و از سر كوه به ته دره بياورند !

اولين تا پنجمين سينما :
اولين آنها خورشيد بود ( اول لاله زار نرسيده به مغازه پيدايش ) و پس از آن ايران و بعد از آن سينما ماياك كه يك مرتبه دچار آتش سوزي شده و بيش از دويست نفر به هلاكت رسيدند و چهارمين آنها سينما داريوش واقع در ميدان شاهپور و پنجم سينما سپه واقع در خيابان سپه بود .
قصه هاي حمام :
از مطالب راجع به حمام يكي هم قصه هاي جن و پري و امثال آن بود كه بزرگتر ها براي كوچكترها نقل مي كردند .
قصه قوز بالا قوز :
يكي ديگر از قصه هاي حمام قصه قوز بالا قوز بود : قوزي اي سحري به حمام مي رود و چون داخل مي شود مشتريان را مي نگرد كه در شور و نشاط و رقص و پايكوبي مي باشند كه او نيز به گمان اينكه دامادي را حمام آورده اند تاسي كرده به شادي و دست افشاني مي پردازد و وقتي بيرون مي آيد مشتمالچي به او مي گويد : من هم عرض زحمتي كه كشيده اي و يك ساعت خوابت را براي ما گذاشتي مشتماليت مي كنم كه خستگي از تنت بيرون برود و به مشتمال كردن او مي پردازد . چون به خانه برمي گردد و خود را در آينه مي نگرد مي بيند قوزش رفته است و زنش ذوق كنان كه معجزه شده و قوز شوهرش رفع شده است همسايه ها را به اتاق مي كشاند و چون كاشف به عمل مي آيد مي گويند اين نبوده مگر آنكه به حمام جنيان رفته چون آنها عروسي داشته اند و او نيز مشاركت كرده ، مثل آنها رقصيده است ، قوزش را برداشته اكرامش كرده اند و داستان دهان به دهان مي شود و همه اهل محل مطلع مي شوند در ميان شنوندگان قوزي ديگري هم بوده كه وقتي مي شنود مي گويد چه بهتر كه من هم بي موقع كه وقت حمام جنيان باشد به حمام بروم وچنين مي كند ونيمه شبي به حمام مي رود اما آن شب از قضا يك نفرشان مرده بود عزا داشتند هريك به گوشه اي زانوي غم به بغل گرفته گريه مي كرند كه قوزي لگني به دست مي گرفته به زدن ورقصيدن مي پردازد وجنيان به سرش ريخته كتك مفصلي به او مي زنند تا ادب بشود وديگر چنان جسارتي نكند قوز ديگري روي قوزش گذاشته بيرونش مي كنند.


پريسا صفايي



گزارشي از ديدار خاتمي از يونسكو

مديركل يونسكو: ما به سيدمحمد خاتمى به عنوان كسى كه مبتكر جنبش سياسى و فكرى است كه واژه «گفت وگو» را به عنوان يك واژه محورى تعريف كرده مديون هستيم
«بوتفليقه»، رئيس جمهورى الجزاير و «كوشيرو ماتسورا» مديركل يونسكو از نقش خاتمى در طرح نظريه گفت وگوى تمدن ها تمجيد كردندخاتمى در جمع شخصيت هاى سياسى - فرهنگى جهان: تصميم دارم پس از پايان دوران رياست جمهورى ام وقت و توان خود را صرف موضوع مهم گفت وگوى ميان تمدن ها كنم از هم اكنون طرح تأسيس يك سازمان غيردولتى كه گستره آن شخصيت ها، متفكران، مصلحان و نهادهاى ذيربط بين المللى را به همكارى دعوت كند در ذهن دارم چون جنگ ها در انديشه آغاز مى شوند، سنگرهاى دفاع از صلح را در انديشه بايد ساخت جهل ما به شيوه هاى زندگى يكديگر علت مشترك ظن و بى اعتمادى ميان مردم بوده است صلحى كه صرفاً به ترتيبات سياسى و اقتصادى ميان دولت ها نباشد، باشد، حمايت يكپارچه مردم جهان را با خود نخواهد داشت زندگى بدون لبخند بودايى و محبت عيسوى و مظلوم دوستى موسوى، بى آب و آتش زرتشتى و در غياب زيبايى لفظ و معانى قرآنى چه زندگى اى است؟ به نام يك مسلمان معتقدم كه زيبايى دين از زيبايى عدالت مايهمى گيرد و نه بالعكس هر فهمى از دين كه به بى عدالتى بينجامد ضد دين استسياست اگر رنگ اخلاق نداشته باشد و بويى از فرهنگ نبرده باشد و تنها به رنگ و بوى نفت راه بپويد، از حقوق بشر دفاع نمى كند رابطه ما با آمريكا در دوران كلينتون روند مثبتى پيدا كرده بود كه اگر ادامه مى يافت دو طرف اكنون وضعيت بهترى داشتند
گروه سياسى: «كوشيرو ماتسورا» مديركل يونسكو طى سخنانى در اين همايش گفت: امروز بيش از گذشته به گفت وگو بين فرهنگها و تمدنها نياز احساس مى شود.مديركل يونسكو گفت: پنج سال پيش در كنار «كوفى عنان» دبيركل سازمان ملل، «سيد محمد خاتمى» رئيس جمهورى ايران و «عبدالعزيز بوتفليقه» رئيس جمهورى الجزاير در نيويورك، شاهد اعلام سال ۲۰۰۰ ميلادى به عنوان سال «گفت و گوى بين فرهنگها و تمدنها» بوديم. وى افزود:امروز حضور سيد محمد خاتمى و عبدالعزيز بوتفليقه، رئيسان جمهورى ايران و الجزاير، در جمع ما اين فرصت را به ما مى دهدكه دست آوردهاى اين طرح را مورد بررسى قرار دهيم. «كوشيرو ماتسورا» افزود:ما به سيد محمد خاتمى به عنوان كسى كه مبتكر جنبش سياسى و فكرى كه واژه «گفت وگو» را به عنوان يك واژه محورى تعريف كرد، مديون هستيم. وى گفت: با پافشارى رئيس جمهورى ايران بود كه «گفت وگو بين فرهنگها و تمدنها» در تقويم سازمان ملل قرار گرفت. به همين دليل است كه اين پيشنهاد سيد محمد خاتمى در جامعه بين المللى ميراثى به جاگذاشته كه با نام وى پيوند خورده است. رئيس جمهورى روز سه شنبه در جمع صدها نفراز شخصيت هاى سياسى و فرهنگى جهان در مقر يونسكو در پاريس گفت: خشونت طلب مى كوشد تا هر مخالفى را با زور از صحنه خارج كند و حاصل كار چيزى جز بروز پديده نفرت انگيز و هراس آور ترور از يكسو و جنگ و ويرانى و اشغال و تحميل از سوى ديگر نخواهد بود. وى گفت: بايد مسائل مبتلا به انسان از جمله، فقر وحشتناك حاكم بر جهان و تلفات تكان دهنده كودكان و بزرگسالان براثر گرسنگى وبيمارى، تخريب گسترده محيط زيست، بى بند و بارى هاى اخلاقى، عدم امكانات آموزشى براى كودكان و نوجوانان مناطق محروم در اولويت قرار گيرد.رئيس جمهورى به ايده گفت وگوى ميان فرهنگ ها و تمدنها كه خود منادى آن بوده است، اشاره كرد و گفت: «تصميم دارم،پس ازپايان دوران رياست جمهورى ام، وقت و توان خود را صرف موضوع مهم گفت وگوى ميان تمدنها كنم.» خاتمى خاطر نشان كرد: با تكيه بر اهداف قانون اساسى يونسكو، از هم اكنون طرح تأسيس يك سازمان غيردولتى كه گستره آن شخصيت ها، متفكران، مصلحان و نهادهاى ذيربط بين المللى را به همكارى دعوت كند، در ذهن دارم. رئيس جمهورى همچنين از اينكه آخرين سفر خارجى اش در كسوت رياست جمهورى اسلامى ايران را ميهمان خانه آموزش، علوم و فرهنگ ملل متحد است، ابراز خرسندى كرد.متن كامل سخنان خاتمى دراجلاس يونسكو كه علاوه بر رؤساى جمهورى ايران و الجزاير، بيش از ۳۰۰ تن از شخصيت هاى سياسى و فرهنگى جهان در آن شركت دارند، به شرح ذيل است: بسيار خوشحالم كه در آخرين سفرم در دوران ۸ ساله رياست جمهورى اسلامى ايران ميهمان خانه آموزش،علوم و فرهنگ و برج مراقبت فكرى و نظرى ملل متحد هستم. خانه كه قانون اساسى آن اين طور آغاز مى شود:چون جنگ ها در انديشه آغاز مى شوند، سنگرهاى دفاع از صلح را در انديشه ها بايد ساخت... در طول تاريخ، جهل ما به شيوه هاى زندگى يكديگر علت مشترك ظن و بى اعتمادى ميان مردمانى بوده است كه تفاوت هاى آنان اغلب به جنگ انجاميده است... صلحى كه صرفاً بر ترتيبات سياسى و اقتصادى ميان دولت ها بنا شده باشد، صلحى نخواهد بود كه حمايت يكپارچه مردم جهان را با خودداشته باشد و بنابراين، بناى صلح، اگر نخواهد فرو بريزد، مى بايد بر همبستگى اخلاقى و فكرى بشر استوار باشد. هدف پيشنهاد من به جامعه بين المللى براى پيشبرد و ارتقاى گفت و گوى ميان تمدنها نيز چيزى جز همين اهداف نيست، و فلسفه انتخاب اين سازمان براى آخرين حضور خارجى ام نيز از همين تجانس در هدف مايه مى گيرد. پيش از ورود به بحث مى خواهم، از آقاى مديركل يونسكو كه اين فرصت را براى من فراهم آورده اند، تشكر كنم.يونسكو كه در مجموعه خانواده ملل متحد نهاد پيشتاز براى پيشبرد گفت و گوى تمدنها است، در چند سال اخير كنفرانس هاى مهم و متعددى را با حمايت كشورهاى عضو خود در نقاط مختلف جهان برگزار يا حمايت كرده است. دو موضوع مهم ديگر كه در دستور كار سالهاى اخير يونسكو قرار داشته است نيز ارتباط مفهومى عميقى با گفت و گوى تمدنها دارد. يكى تدوين و تصويب كنوانسيون ميراث معنوى در سال ۲۰۰۳ و ديگر تصويب بيانيه جهانى تنوع فرهنگى در سال ۲۰۰۱ و خوشحالم كه هم اكنون تدوين پيش نويس كنوانسيونى براساس آن بيانيه مراحل آخر خود را در يونسكو مى گذراند.توجه خاص كشورهاى زيادى از اعضاى يونسكو و رهبران آنها، بخصوص شخص رئيس جمهور شيراك به اين موضوع بسيار دلگرم كننده است. نطق عميق ايشان در روز افتتاح سى و يكمين كنفرانس عمومى يونسكو در اكتبر ۲۰۰۱ از اسناد فراموش نشدنى در اين سازمان است. الجزاير تحت رهبرى رئيس جمهور بوتفليقه اولين امضا كننده كنوانسيون ميراث معنوى است. اين دومين حضور ايشان به همراه من در اجلاسى است كه يونسكو در باب گفت و گوى تمدنها برگزار مى كند كه اولين آن در سپتامبر ۲۰۰۰ با حضور ۱۱ رئيس كشور ديگر در مقر سازمان ملل در نيويورك ترتيب يافت. همچنين توجه جدى تر به موضوع اخلاق در علوم و اخلاق زيستى در يونسكو، نشاندهنده اين است كه جامعه جهانى در آغاز قرن بيست و يكم خلأ اهتمام به موضوعات مهمى را كه سالها به اندازه كافى مورد توجه نبوده دريافته است.آقاى مديركلاقدام شما به شمول گفت وگوى تمدنها در همه شاخه هاى يونسكو و برنامه ريزيهاى استراتژيك اين سازمان نشان دهنده توجه به اين واقعيت است كه گفت و گوى تمدنها از ملزومات همه اين موضوعات مهم مطرح در سازمان شماست.خانم ها و آقايانتقارن زمانى سال ،۲۰۰۱ سال جهانى گفت و گوى تمدنها، با فاجعه يازدهم سپتامبر و پيامدهاى سياسى و ديگر تبعات ناشى از آن در جهان ما از يك طرف و توجه مراكز مهم تحقيقاتى و دانشگاهى و همچنين مراكز متعدد بين المللى و سياسى به مسأله گفت و گوى تمدنها از طرف ديگر به ما هشدار مى دهد كه مسأله گفت و گوى تمدنها علاوه بر جنبه هاى نظرى و علمى و فلسفى به مثابه يكى از مسائل مبتلا به در سياست و اقتصاد نيز مى بايد مورد توجه قرار گيرد.بگذاريد همين جا و با تكيه به اهداف قانون اساسى يونسكو اعلام كنم كه تصميم دارم وقت و توان خود را پس از پايان دوره رياست جمهورى ام به اين موضوع مهم مصروف دارم. از هم اكنون طرح تاسيس يك سازمان غيردولتى كه گستره آن شخصيت ها، متفكران، مصلحان و نهادهاى ذيربط بين المللى را به همكارى دعوت كند در ذهن دارم. براى اين منظور نيازمند آنم كه از نظريات و پيشنهادات شما حاضران در اين جلسه مهم و جلسات ديگرى كه تا آنجا كه وقت اجازه دهد در اين سفر خواهم داشت، استفاده كنم. در اين ميان توجه به آسيب شناسى «فرهنگ گفت وگو » يكى از اولين ضرورت هاست.وقتى ما پيشنهاد مى كنيم، تمدنها و فرهنگها با يكديگر گفت وگو كنند، دقيقاً چه مى خواهيم بگوييم؟ مگر تاكنون تمدنها و فرهنگ ها بايكديگر «گفت وگو » نمى كرده اند، چه چيز تازه اى در اين پيشنهاد وجود دارد؟ احتمالاً بيشتر حضار اين سخن توين بى را خوانده اند كه گفته است: «تمدن ها مثل بيماريهاى مسرى هستند، سرايت تمدن ازيك منطقه جغرافيايى به منطقه ديگر چنان بديهى است كه نيازى به استدلال ندارد، اين سرايت قديمى است و قدمت آن به اندازه عمر همه صورت هاى گوناگون تمدن بشرى است، طبعاً نمى توان در آغاز هزاره سوم و سده بيست و يكم چيزى را پيشنهاد كرد كه عمرش هزاران سال بيشتر از مبدأ تاريخ ماست، پس گفت وگوى تمدنها كه ما مطرح مى كنيم، «سرايت» و «تأثير» و «تأثر» تمدنها نيست. تأثير و تأثر امرى است كه انحصاراً در حوزه آگاهى و خودآگاهى انسانى، تحقق پيدا نمى كند، البته مى توان آگاهانه مؤثر بود ويا با اختيار متأثر شد اما الزاماً عنصر آگاهى و خودآگاهى براى پيدايش تأثير و تأثر ضرورى نيست، درحالى كه «ديالوگ» بدون آگاهى و بدون خودآگاهى، قابل تصورنيست.اگر يكى از وجوه بارز وجود انسان را «اراده» او بدانيم، از آنجا كه اراده مسبوق به آگاهى است پس يكى از بحثهاى سرنوشت ساز درباره وجود انسان به بحث درباره معرفت اوبه خود و جهان اختصاص خواهد يافت، همان بحثى كه در ضمن يكى از سه سؤال اساسى كانت مطرح شده است. معرفت انسان وقتى نسبت به چيزى حاصل شد از طريق زبان بيان مى شود و زبان كه فراهم آمده از كلمات است با لذات امرى اجتماعى است، زبان فردى، زبان نيست.كلمات با خود تاريخى را حمل مى كنند كه در آن رشد كرده، متطور شده و نهايتاً به معناى امروزى خود نائل آمده اند،اين است كه هر سخنى اگر به عينه تكرار تمام و كمال سخن هاى قبل از خود نباشد و به نحوى با آن ها مغايرت داشته باشد، در عين تغاير از دامن آنها بر مى آيدوآنها را مورد خطاب قرار مى دهد. هر سخن جديدى به سخن آوردن سخن هاى قديمى به طرزى جديد است و اين سخن جديد به زودى خود به سرچشمه قديم ملحق مى شود،سرچشمه اى كه درآينده باز خواهد جوشيد.
و چون زبان امرى اجتماعى است، هر سخن تنها با پيوستن به مجموعه اى از سخن هاست كه «معنى» پيدا مى كند و قابل شنيدن مى شود، گرچه از نظر تشريح فيزيولوژيك، تفاوتى ميان شنيدن صداى سخن انسان با شنيدن صداى باد و باران و قطار و كبوتر نيست، اما به لحاظ علوم انسانى اين مقايسه مع الفارق است. صداى قطرات باران گرچه باهم جمع شده و با هم به گوش مى رسد، اما آن صداها، «هم آواز » نيستند، زيرا منبعث از اراده آگاهانه اجتماعى نيستندو لذا آن صداها زبان نيستند، در زبان است كه مبحث وجودشناسى (آنتولوژى) و معرفت شناسى (اپيستمولوژى) و تاريخ با يكديگر كل واحدى را تشكيل مى دهد، وجود انسان و معرفت او به خود و ديگرى و به امروز وديروز در زبان، بيان مى شود، ذات زبان در «هم زبانى» است، يعنى درگفت وگو و با گفت وگو است كه معرفت خود به ديگرى و تاريخ وجهان ممكن مى شود.علاوه براين، گفت وگو عملى است اخلاقى، من با تأكيد بر اخلاق، مخصوصاً مى خواهم بر وجه غير منفعت طلبانه عمل اخلاق تأكيد كنم زيرا اگر براين وجه تأكيد نكنيم، به سهولت مى توان هر فعل منفعت طلبى را ضمناً اخلاقى نيز تلقى كرد.ورود به ساحت اخلاق درحقيقت ورود به ساحت انسانيت است، منفعت تا جايى «خوب» است كه با زيبايى و حقيقت و اخلاق تعارض نداشته باشد، مى بينيد كه يكى از زيباترين صداها و همچنان صداى افلاطون است، او بود كه در صدر تاريخ فلسفه وحدت ميان زيبايى و حقيقت و اخلاق را با فيلسوفانه ترين زبان و همزمان با شاعرانه ترين كلمات بيان كرد، گفت وگو همزمان زيبا و اخلاقى و متضمن حقيقت است.«گفت وگوى فرهنگها وتمدنها» همچنين مستلزم توجه به وضع سيرنزولى و تقليلى آشنايى نسل هاى جديد با سرچشمه هاى فكر و فرهنگ و شعر و زيبايى درجهان است، راستى زندگى بدون لبخند بودايى و محبت عيسوى و مظلوم دوستى موسوى، بى آب و آتش زرتشتى ودرغياب زيبايى لفظ و معناى قرآنى چه زندگى اى است؟ زندگى بى موسيقى آسمانى و كيهانى فيثاغورت و بدون مثال خير اعلاء افلاطون و بدون منطق وسياست و علم و متافيزيك ارسطو و بى نگاه وحدت بخش فلوطين و حكمت الهى فارابى و ابن سينا و ابن رشد و بى اشراق نورانيت سهروردى و بى جنون مقدس يونانيان و بى عقل نكته سنج ايشان و بى درياى طوفانى شعرعارفانه فارسى و بى لطافت شاداب شعر عاشقانه عربى و بى سپيدى شكوفه گيلاس و هايكو ژاپنى و بى چشم و دل زيبا و زيبانگر ابن عربى و مايستر اكهارت و بى شب پردلهره رمانتيك ها و بى عصر روشنگرى قرن هجدهم و زندگى بدون دكارت و اسپينوزا و كانت و هگل و شوپنهاور و پاسكال و كى يركگارد و برگسون و بى موسيقى جاودانه باخ و بتهون و موتزارت و خلاصه زندگى بدون نقاشى و مجسمه سازى و تئاتر و شعرو بدون آنچه كه در طى قرن ها بشر از زيبايى و حس وفرهنگ و فكر بر جاى نهاده است، چگونه زندگى اى است ؟به نام يك مسلمان معتقدم كه زيبايى دين از زيبايى عدالت مايه مى گيرد و نه بالعكس،عدالت جوهر همه اديان آسمانى است و هر فهمى از دين كه به بى عدالتى بينجامد ضد دين است، رسيدن به عدالت معيار فهم درست دينى است و نه بالعكس.خانم ها و آقاياندشمن واقعى همه ما كه تا چند قدمى ما پيش آمده است، جهالت و كم دانشى نسبت به تاريخ و فرهنگ و تمدنهاى گوناگون است. گفت وگوى تمدنها همچنين مستلزم كوشش براى ازدياد ميزان حضور و تأثير مسائل فرهنگى و اخلاقى در سياست است. به ياد بياوريم سخن كسانى كه گفته اند از قرن هجدهم به اين سو، روز به روز سياست، بى روح تر وخشك تر شده است. سياستى كه تنها تابع اقتصاد باشد، به هيچ فضيلت اخلاقى و كرامت انسانى وفادار نخواهد بود و نگران ميراث فرهنگى و هنرى نيست. سياست بدون اخلاق (اتيك) و زيبايى شناسى (استتيك)، حتى اگر ظاهراً سنگ حقوق بشر را به سينه بزند كارى براى حقوق بشر نمى كند، زيبايى و اخلاق و حقيقت از ميان حقوق بشر است با زشتى و دروغ و تكبر و استبداد از كدام حقوق بشر مى شود دفاع كرد. بگذاريم شاعران و هنرمندان و متفكران درنخستين قدم از حقوق بشر سخن بگويند و سپس سياستمداران از ايشان متابعت كنند.وجه سياسى گفت وگوى تمدنها به معنى تقدم فرهنگ واخلاق و هنر برسياست است، به عبارتى ديگر فهم و تفسير و اجراى سياست بايد در ذيل فرهنگ و اخلاق و هنر صورت بگيرد، سياست اگر رنگ اخلاق نداشته باشد و بويى از فرهنگ نبرده باشد و تنها به رنگ و بوى نفت راه بپويد،از حقوق بشر دفاع نمى كند و بهتر است بگوييم از حقوق بشر دفاع مى كند كه گرگ بشر است.گفت وگوى تمدنهاو فرهنگها درعرصه سياست مستلزم طرح بحث هاى اساسى در حوزه مفاهيم بنيادين سياست نظير دموكراسى، عدالت و صلح است. درضمن اين بحث ها بايد بتوانيم به تعاريف مشتركى در باب اين مفاهيم دست يابيم و از تفاسير خودخواهانه اين مفاهيم كه بر محور زور و استيلا به وجود آمده است پرهيز كنيم.
بگذاريد همين جا بگويم كه نگاه گادامر فيلسوف معاصر آلمانى را درست مى دانم كه هم در روش شناسى و هم شناخت شناسى ميان گفت وگو و مذاكره تفاوت ماهوى وجود دارد، در گفت وگو سؤال بر جواب اولويت دارد، احتجاج واسكات خصم از راه بزرگ كردن نقطه ضعف هاى او و گرفتن امتياز درميان نيست، درحالى كه در مذاكره معمولاً چنين است، در گفت وگو روند ما را هدايت مى كند و در مذاكره ما روند را. در گفت وگو آمادگى براى تحول پذيرى اصل است و در مذاكره عطش براى امتيازگيرى.حضار محترمقطعنامه سى و يكمين كنفرانس عمومى يونسكو در باب تروريزم سند مهمى است كه درعين تأكيدبراصل توجيه ناپذيرى اين پديده شوم، مطالعه درعوامل زمينه ساز رشد آن را توصيه كرده است.پذيرفتن صورت گفت وگو فى نفسه به معنى اعراض از خشونت است و خشونت چون گنگ است، منطقى جز زور نمى شناسد و جايى براى تفاهم باقى نمى گذارد، خشونت طلب تنها تسليم ديگرى را در برابر سليقه يا منافع خود كه در تضاد با منافع ديگران تعريف مى شود، طلب مى كند و مى كوشد تا هر مخالفى را با زور از صحنه خارج كند و حاصل كار چيزى جز بروز پديده نفرت انگيز و هراس آور ترور از يكسو و جنگ و ويرانى وتحميل و اشغال از سوى ديگر نخواهدبود و محتواى گفت وگوى تمدنها و فرهنگها نفى و طرد خشونت طلبى و تروريسم و جنگ است. اين محتوا طبعاً متضمن فهرستى طولانى از مسائل مبتلا به انسان است، فقر وحشتناك حاكم بر جهان و تلفات تكان دهنده كودكان و بزرگسالان بر اثر گرسنگى وبيمارى، تخريب گسترده محيط زيست، تهديد شديد مناسبات خانوادگى، بى بندوبارى هاى اخلاقى،عدم امكانات آموزشى براى كودكان و نوجوانان مناطق محروم، از جمله مسائلى است كه بايد در اولويت قرار گيرد. بسيارى از اين مسائل از جمله دغدغه هاى فكرى سياست مداران صلحدوستى است كه پايه گذار سازمان يونسكو بوده اند.به عنوان مثال در ديدارى كه اخيراً از آفريقاداشتم به ضرورت و فوريت آنچه دراين سازمان «اولويت آفريقا» ناميده شده است بيشتر پى بردم. به خصوص كه تحولات بسيار مثبت درجوامع مدنى اين قاره مظلوم به سوى رشد و دموكراسى و دورى از خشونت براى اصلاح بسيار دلگرم كننده است. اين تحولات در فاصله ۱۵ سال ديدار قبلى من ازاين قاره كاملاً محسوس است و نشانه هاى همين روند و عطش و خواست اجتماعى دربسيارى ديگر از كشورهاى عضو اين سازمان نيز نمايان است.دوستان عزيزبگذاريد در پايان سخنم ضمن قدردانى از همه مسؤولان يونسكو، آرزو كنم كه مابه عنوان دولت هاى عضو نهايت كوشش هاى خود را به كار بنديم تا آرمانهايى كه فلسفه وجودى اين سازمان است، تحقق يابد.متشكرم
يونان كهن
نخستين مردم متمدن يونان "اخائي ها"در2500قبل از ميلاد بودند."اخائي ها" به زبان هندو اروپا ئي سخن مي گفتند و ابزارها و اسلحه هاي مفرغي بكار مي بردند.سفال سازي ميكردند و بازرگانان و جنگاوران با مهارتي بودند.دژ هاي غول پيكر و مستحكم نظامي در"ميسينا"داشتند.در حدود 1200ق-م به رهبري شاه بزرگ "آگاممنون"به جنگ مردم "تروا"رفتند و ان راتصرف كردند.داستان جنگ هاي "تروا"به زبان شعر حماسي در اثر ادبي هومر منظومه ايلياد امده است.شاهان مرده اخائي كه با گنج هايشان در گور هاي انها پنهان شده بودند در"ميسينا"يافت گرديده است.
بسياري از اخائي ها به سوي كرانه هاي اسياي صغير درياي"ايوني"شتافتند.فرهنگ و تمدن بجاي مانده از "ايوني"وشهر ها و معبد ها ي كه نقشه و طرح جالب با سر ستون هاي دل فريب بنا كرده بودند گوياي پيشرفت هاي فرهنگي و فني انان است."ميله توس"مركز تجارت كوزه گري و سفال سازي و وطن نخستين دانشمندان است."تالس"و "اناكسيماندرس"در حدود 600ق-م در اين بخش يونان درخشيدند و از اينجا تمدن و فرهنگ,استعمال پول وتوسعه الفبا در سرزمين اصلي يونان راه و گسترش يافت.
با اسكان "دوري ها"و"اخائي ها"در"ايوني"شهرها رو به رشد و توسعه نهاد.شهر"اسپارت"قدرتمند ترين نيروي جنگي و نظامي را فراهم كرد زيرا در اين بخش از يونان همه نظامي بودند و همه پسران را از هفت سالگي در موسساتي براي واداشتن به كارهاي سخت و فراگرفتن فنون نظامي و بكار بردن اسلحه,از مادران جدا مي ساختند به اين ترتيب انان رابه تحمل سختي و تمرين ها و اعمال دشوارو بدون تفريح عادت مي دادند.در بيست سالگي به يك گروه دسته جمعي ارتش"اسپارت"كه هر گروه در حدود پانزده نفر بود مي پيوست كه با هم مي زيستند و ميخفتند و مي جنگيدند و بازي مي كردند و همدم و هم صحبت بودند.تا 30سالگي حق ازدواج نداشتند.هر جنگجو مزرعه اي داشت كه بوسيله بردگان اداره مي شد.
اتن شهر كشور كشاورزان و بازرگانان بزرگ بود.كه رفته رفته داراي يك حكومت دموكراسي گشت.در حدود قرن پنجم ق-م هر اتني مي توانست در مجلس سخن بگويد يا انتخاب شود و يا هر شهر نشين متوسط و ميانه حالي شانس بسيار داشت كه در مدت عمر خود يكبار عضو شورا شود.اگر به عضويت شورا در مي امد فرصت بزرگي در پيش داشت كه يك روز در همه عمر به سمت رئيس جمهور برسد.رئيس دولت اتن رئيس يكي از شورا هاي ده گانه كه هر شورا 50 نفر عضو داشت بود كه 10 روز بكار مشغول بودند و اين سمت روزانه دست به دست مي گذشت و هيچ كس حق نداشت 2بار به اين سمت انتخاب شود.
در490ق-م يونان باستان با بحراني رو برو شد و"ايوني" بوسيله ايرانيان مهاجم فتح شد.آتني ها دربرابر هجوم ايراني ها در"ماراتن" قرار گرفتند و ايرانيان را شكست دادند 480ق-م "تميستوكلس"اتن واسپارت وساير شهر كشورها را متحد و در برابر ايرانيان صف ارايي ومقاومت كرد.شهر اتن محاصره وجزيره"سالاميس"به تصرف ايرانيان درامد.ناوگان يوناني سر انجام نيروي دريايي ايران را درهم شكست.سپاه "خشا يار"در "پلاته آ"شكست خورد.اين يكي از موارد نادري بود كه يونانيان با هم متحد و براي در هم شكستن مهاجمان يكپارچه شدند."اسپارت"تجديد قوا كردوآتن,"ايوني"را از چنگ ايرانيان آزاد كرد تنها بخشي از ان جزو ايران باقي ماند.
بسياري از رهبران اتن كساني بودند كه از ميان سخنرانان بر جسته انتخاب شده بودند كه از كشور داري چندان اگاهي نداشتند.اين رهبران امدند و رفتند هيات هاي منصفه در امر قضاوت اسيب مي رساندند.سقراط فيلسوف رابه واسطه اينكه افكار انان را نمي پسنديد محكوم به مرگ كردند.افلاطون,سقراط وساير فيلسوفان كه از پيروان سقراط بودند و همه افكار دموكراسي مورد تحديد قرار گرفت.پس از يك جنگ بزرگ اتن امپراطوري خود را از دست داد و دوره شكوه وعظمتش در حدود 400ق-م بود.برتري اتن به وسيله اسپارت از ميان رفت و يونانيان هرگز رضايت به اتحاد هم ندادند و به رقابت با يكديگر ادامه دادند.از اين رو سپاه بزرگ "فيليپ" و "اسكندر مقدوني" به يونان تاختند و ان را به اسا ني تصرف كردند.
بازيهاي المپيك ميراث يونان كهن

بازي هاي المپيك سابقه اي بسيار طولاني دارد.اين بازي ها به دنبال بر گزاري جشنواره هاي مذهبي در يونان قديم پديد امد.يكي از اين جشنواره ها در "المپيا"به افتخار"زئوس"برگزار مي شد و از مهمترين جشنواره هاي يونان قديم به شمار مي امد.اولين رقابت هاي ورزشي در المپيا كه سوابق ان به دست امده, به سال 776ق-م باز مي گردد.
محل برگزاري رقابت ها دره مقدسي بود در "اليز".اين محل كه در يكي از ايالات قديم يونان قرار داشت به صورت استا ديومي با طول وعرض حدودا 200متر در 30 متر شكل گرفته بود.حدود 4000تما شاگر بر روي شيب چمن اطراف زمين مي نشستند و رقابت ها را تما شا مي كردند.13دوره نخست بازي ها فقط شامل يك مسابقه "دو"بود كه در طول ورزشگاه انجام مي گرفت.طول تقريبي اين مسابقات حدود 180 متر بود.با گذشت زمان رقابت هاي ديگري به اين مسابقات افزوده شد,مانند كشتي,مشت زني,ارابه راني... .
بازي هاي المپيك در سال 400ق-م به اوج خود رسيد.سپس رفته رفته افول كرد و از اهميت افتاد.برندگان اين بازي ها جوايز خود را به صورت تاج هائي از برگ درخت زيتون وحشي دريافت مي كردند.مجسمه ها يشان بر پا مي شد و شاعران در وصف انان شعر مي سرودند.با تصرف يونان به دست رومي ها در سال 393م امپراطور"تئودوسيوس اول"كه يك فرد مسيحي بود اين مسابقات را به عنوان نماد بت پرستي و عقاد شيطاني ممنوع اعلام كردواين ممنوعيت تقريبا 1200سال به طول انجاميد.
در اواخر قرن نوزدهم يك فرانسوي به نام "پير دوكوبرتين"با پيگيري و تعصب شديد به احياي مسابقات المپيك همت گماشت و در سال 1896 به هدف خود رسيد و سبب گرديد كه اولين دوره مسابقات نوين المپيك در آتن برگزار شود.
اسكندر مقدوني
"فيليپ دوم"بر سرزمين اصلي يونان ميان سال هاي 357و358ق-م دست يافت.از ارسطو فيلسوف بزرگ يونان دعوت كرد تا معلم سر خانه پسرش اسكندر شود.336ق-م فيليپ بقتل رسيد واسكندر در 20 سالگي بر تخت سلطنت جلوس كرد.طغيان اصلي" يئنان" را فرو خوابانيد. اسكندر از سر روشنفكري راه پيشرفت جهان را اتحاد جهاني مي پنداشت.در سال 334 سال قبل از ميلاد از"هلسپونت"براي فتح ايران رفت.اين اقدام به منزله انتقام حمله داريوش و خشايار به يونان بود.فتوحات اسكندر با يك سري جنگ ها صورت گرفت.جنگ"گرانيكوس"كه منجر به در هم شكسته شدن ايران در اسياي صغيروجنگ"اسيوس"در سال 333ق-م كه منتهي به فتح سوريه گرديد.فتح مصر در سال 331-332ق-م رخ داد.وي شاهي و ادعاي خدايي خود را اعلام كردوشهر اسكندريه را بنا نهاد. درسال 331ق-م از رودخانه فرات گذشت ودر جنگ"گايوگاملا"يكبارديگر شاه ايران را شكست داد وبابل را محاصره كرد.در330ق-مبر سرزمين ايران مسلط شدوشوش,پرسپوليس,واكباتان را تصرف كرد و داريئش سوم اخرين فرمانروايه هخامنشي كشته شد وتخت جمشيد را به آتش كشيد.اسكندر خود را شاه ايران ناميد و دستور داد ايرانيان با تكيه بر شيوه يوناني عمل كنند.
اسكندر شهر هائي يوناني درهمه قلمرو و امپراطوري خود بر افراشت.336ق-م اسكندر وارد هند شد از دره رود سند "ايندوس" گذشتند "پوراس" را در جنگ "هايداسپس"شكست داد ودر انجا دو شهر يوناني بر افراشت.در323ق-م اسكندر در 33 سالگيدر بابل مرد.
اسكندر قلمروي پهناوري از گيتي را تصرف و متحد كرد كه پيش از وي هيچ انساني بدين كار توفيق نيافته بود.زندگي را به سختي گذرانيد واز جمله چند مرد معدود و انگشت شماري بود كه مورد تحسسن و نفرت فراوان بود.چون اسكندر مرد امپراطوريش نخست به 3و انگاه به 5بخشتقسيم گشت.اما فرهنگ متحدي را بر مناطق پهناوري از جهان پي افكند.زبان يوناني,زبان اروپاي شرقي و آسياي غربي و شمال آفريقا گرديد.
علم در يونان
يوناني ها فرهنگ متحدي از "هلنيزم" (يوناني مابي) را در مناطق پهناوري از امپراطوري خود گستراندند.زبان خود را به زبان بين المللي اروپاي شرق و آسياي غرب و شمال آ فريقا در اوج قدرت خود بر انگيختند. دانش و علوم بابلي در زمان اسكندر با فلسفه و بينش يوناني در اميخته شد.يوناني ها دانش بابلي را گسترش دادند و اعشار را علامتگذاري كردند.اما هرگز علامت صفر را نداشتند(اين علامت از هند امده است).شاهان به تشويق براي تحقيق , زمين داران اصرار برآماده كردن املاك خود و بازرگانان به اماده كردن وسائل ارتباطي كمك مي كردند.شهرهاي يونان در افريقا و اسيا مراكز آموزش و تجارت گشتند.
در شهر اسكندريه در مصر "بطلميوس"موزه اي دانشگاهي بزرگ و موسسه تحقيقاتي ايجاد كرد. در دوره اسكندر و جانشينانش علوم روبه ترقي نهاد و اين پيشرفت ها تا قرن 17م ادامه يافت."اقليدوس"(حدود285-323ق-م)با تلاش هاي علمي خود,در زمينه رياضيات پيشرفت هاي حاصل كرد."ارشميدس"(212-287ق-م)در زمينه مكانيك وجاذبه تحقيقاتي ارزشمند كرد."اراتوس تنس"رئيس موزه وكتاب خانه (220-240ق-م)اسكندريه قطر زمين را تعيين كرد كه تنها4%اختلاف با نتايج به دست امده كنوني دارد.يونان مهد فلاسفه و انديشمندان ايست چون تاليز سقراط,افلاطون و بقراط."هيپارخوس"فاصله زمين تا خورشيد را معين كرد,اما درست نصف فاصله حقيقي بود.در حدود 200سال ق-م "آريستارخوس"و"سليوكوس"اظهار كرد كه خورشيد دور زمين مي چرخد. عرض جغرافيائي را در برابر ارتفاع ستاره قطبي را اندازه گرفت در حدود 330ق-م با استفاده از كسوف,طول جغرافيائي را اندازه گرفته شد.در قرن 2 ميلادي جغرافي دان" بطلميوس"نقشه اي از اسكلت كره زمين با طول و عرض جغرافيائيتهيه كرد."ارشميدس"اختراعات بسيار نمود از جمله منجنيق استفاده از ائينه در انعكاس نور خورشيد براي اتش زدن بادبان كشتي ها,به حركت در اوردن اسياب بوسيله نيروي اب.امپراطوري روم بر پايه فرهنگ و تمدن گذاشته شد اما پيشرفت هاي ناچيزي در پهنه علوم بوسيله روميان حاصل گشت.

يونان امروز
نام رسمي: جمهوري يونان
پايتخت: آتن(3120000 نفر با حومه در سال 2001)
تاريخ استقلال: 3/2/1830,از امپراطوري عثماني
مساحت: 131957 كيلومتر مربع (نود و پنجمين كشور جهان)
جمعيت: 10994000نفر در سال 2002(شصت و نهمين كشور جهان)
نوع حكومت: جمهوري چند حزبي با يك مجلس قانون گذاري
رئيس حكومت: رئيس جمهور: كنستانتينوس استفانو پولوس, از سال 1995
رئيس دولت: نخست وزير: كنستانتينوس سيميتس,از سال 1996
نژاد: يوناني 4/90%, مقدوني8/1%, آلبانيائي5/1%, بقيه3/6% (در سال2000)
دين:مسيحي2/95%, مسلمان3/1%, بقيه5/3% (درسال1995)
زبان: يوناني جديد(زبان رسمي)
واحد پول: يورو=100سنت
شهرهاي مهم: تسالونيكي(383967),پيترايوس(182671),پاتراي(153344), ايراكليون(116178), (درسال1991)

هاشم اميني

Friday, October 07, 2005

عيد نوروز در آيين ها و اساطير ايراني

عيد نوروز :
همتاي واژه ( عيد) در زبانهاي ايراني (جشن) يا (يسن) است. از ريشه yaz به معناي ستايش، نيايش و پرستش ( ايزد ) به معناي ستايش شده و نيايش شده نيز از همين ريشه است. ( جشن ) واژه اي ايراني، مذهبي و بسيار كهن است. اين واژه كه باري گران از معناها سنت هاي ويژه ايراني را بر دوش دارد، در اصل عبارت بوده است از بر پايي مراسم نيايش و سپاس به مناسبت رخداد يك پيروزي، يك واقعه اجتماعي يا يك معجزه آسماني كه سودي براي اجتماع داشته باشد. مردم به هنگام برپايي بزرگداشت گرد هم جمع مي آمدند وخداي را با برپايي مراسم ويژه مذهبي نيايش مي كردند، و اين نيايش و سپاس همه ساله به عنوان قدر شناسي از موهبتي كه از سوي خداوند ارزاني شده بود تكرار مي گرديد. اين مراسم با رقصهاي مذهبي و سرود و موسيقي نيز همراه بوده است. در ايران باستان و پيش از ظهور زردشت همواره مراسم قرباني پس از مراسم نيايش و ستايش انجام مي پذيرفت. آنچنان توده هايي از آتش بر پا مي داشتندو در كنار آن صدها وهزارها اسب و گاو وگوسفند قرباني مي كردند. آنگاه سهمي از قرباني به آتش داده مي شد و باقيمانده آن ميان مستمندان و نيايش گران پخش ميگرديد. و با همين گوشت قرباني سور و مهماني برگزار مي شد.
يك پديده كيهاني مانند واقع شدن خورشيد در نقطه هاي اعتدال ربيعي يا خريفي يا انقلاب صيفي و شتوي مي توانست انگيزه اي براي برگزاري جشن باشد. همين جشن ها در دوره هاي مختلف زندگاني اقوام ايراني، آغاز سال را اعلام مي كردند. چنانكه جشن هاي نوروزي، جشن مهرگان، جشن شب چله تابستان و شب چله زمستان از اين قبيل است.
تعداد ديگري از جشن ها براي نيايش امشاسپندان و ايزدان بر پا مي شد، از آن روزي كه اين ايزدان نگاهبان روزهاي ماه و ماه هاي سال بودند و هر گاه كه نام روز با نام ماه برابر مي افتاد به آن مناسبت جشني برپا مي شد.
جشن نوروز:
از كهن ترين جشنهاي ايراني است كه پژوهشگران بنياد آن را هند و ايراني ندانسته اند، بلكه با قيد احتمال آن را به اقوام بومي نجد ايران پيش از مهاجرت آريائيان، منسوب مي دانند. همچنين دو جشن مهرگان و نوروز از طريق سومريان به بين النهرين راه يافته و در آنجا دو جشن (ازدواج مقدس) و ( اكيتو ) را پديد آورده كه بعدها در بين النهرين اين هر دو جشن به صورت جشني واحد در آغاز سال نو برگزار گرديده ولي در نجد ايران همچنان تا دوره اسلامي به صورت دو جشن مستقل برقرار مانده است.
بنابراين سه جشن نوروز مهرگان و سده بيشتر در زمره اعياد ملي ايراني قرار مي گيرند تا جشن هاي مذهبي، گفتني است كه درگاهان و اوستا از اين سه جشن يادي نشده است.
عنوان نوروز در فرهنگ ايراني به دو روز تعلق داشته است. يكي روز اول فروردين، كه خورشيد به برج حمل مي رسد و به آن نوروز كوچك يا( عامه ) مي گويند و ديگري نوروز بزرگ يا ( نوروز خاصه )است كه روز خرداد از ماه فروردين است.
گفته اند: نوروز سالروز آفرينش جهان و انسان است و نوروز بزرگ روزي است كه در آن جمشيد بر تخت نشست و خاصان را طلبيد و رسم هاي نيكو گذاشت، و گفت خداي تعالي شما را خلق كرده است. بايد كه به آبهاي پاكيزه تن ار بشوييد و غسل كنيد و به سجده و شكر خدا مشغول باشيد و هر سال در اين روز به همين دستور عمل نماييد.

ماه فروردين به فروهرها تعلق دارد. جشن نوروز نيز نمادي از سالگرد بيداري طبيعت از خواب زمستاني است كه به رستاخيز و حيات منتهي مي شود.
فروهر يكي از نيروهاي غير مادي در وجود انسان است و نوعي همزاد آدميان كه پيش از آفرينش مادي مردمان در جهان مينوي به وجود مي آيد و پس از مرگ آدميان نيز دوباره به جاي نخستين خويش باز مي گردد و از پادافراهايي كه روان انسانها به مناسبت گناهان بايد متحمل شود به دور است. در عقايد باستاني تر، ايرانيان تنها قهرمانان را داراي فروهر مي دانستند، اما بعدها پرهيزگاران نيز از اين موهبت بهره مند مي شدند. آنان سالي يكبار براي ديدار باز ماندگانشان به خانه هاي خويش فرود مي آيند و ورود آنان بركت را به همراه خواهد داشت، آن زمان كه خانه را پاكيزه و درخشنده ببينند. ولي چنانچه آن را آشفته در هم و پاكيزه نشده بيابند بركت براي آن نخواسته، آن را رها مي كنند. حضور فروهر ها از طليعه فروردين و نوروز آغاز و تا دهم فروردين و به روايتي تا نوزدهم آن ادامه مي يابد از اين جهت مراسم آتش افروزي بر بالاي بامها انجام مي پذيرفته است تا راه خانه ها را به فروهر ها نشان دهند.
به گفته بعضي از محققان تا به امروز نيز اعتقادبه بازگشت ارواح نياكان در ايام نوروز وجود دارد. چنانكه اعتقاد به آزادي مردگان در شبهاي جمعه و بازگشت ارواح آنان به خانه هاي خود مي تواند چنين بنيادي داشته باشد.
نوروز بزرگ، روز خرداد از ماه فروردين است و خرداد ايزد موكل بر آب در جهان مادي است در بندهش چنين آمده است:
همه نيكي ها چون از عالم اعلي به گيتي آيد، به خرداد روز آيد. باشد كه همه روز آيد، اما آن روز بيش آيد. پيداست اگر آن روز بر تن جامعه اي نيكو بدارند. و بوي خوش بويند و مرواي نيك تفعل كنند و... آن سال نيكويي بديشان رسد و بدي را از ايشان دور مي سازد.
از آنجا كه نوروز در آغاز فصل بارش بارانهاي بهاري قرار دارد مي توان ردپاي اردويسور اناهيد را نيز در آن يافت. ارديسور اناهيد الهه آب است. اوس كه به فرمان اورمزد از آسمان باران، برف و تگرگ را فرو مي بارند. بندهش او را " مادر آبها" توصيف مي كند كه پاكيزه نگاه داشتن تخمه مردان، چون از خون پالوده شود و نيز زنان، چون بزايند و ديگر آبستن شوند از خويش كارهاي اوست.
و نيز گفته اند: سبب اينكه ايرانيان در نوروز غسل مي كنند آن است كه اين روز به الهه آب تعلق دارد. از اين رو، مردم در اين روز هنگام سپيده دم از خواب بر مي خيزند و با آب قنات و حوض خود را مي شويند و گاهي آب جاري بر خود از راه تبرك و دفع آفات مي ريزند. و در اين روز مردم به يكديگر آب مي پاشند و درباره سبب اين كار برخي گفته اند علت آن است كه در كشور ايران ديرگاهي باران نباريد و سپس ناگهان سخت باران بباريد و مردم به آن باران تبرك جستند و از آن آب به يكديگر پاشيدند و اين كار همچنان در ايران مرسوم بماند.
نوروز همچنين نمادي است از پيروزي نيكي بر بدي. از همين رو آيين نيايش رپيثون در نوروز برگزار مي شود. (رپيثون) سرور گرماي نيمروز و ماه هاي تابستان است. با يورش ديو زمستان به زمين ريپثون به زير زمين فرو مي رود تا با گرم نگاه داشتن آبهاي زير زميني، گياهان و ريشه درختان را از مرگ نجات بخشد.
بازگشت سالانه او در بهار نمادي است از پيروزي نهايي خير بر شر، به همين مناسبت جشن و نيايشي ويژه در مراسم نوروزي به ايزد مذكور تعلق داشته است.از مهمترين آيينهاي نوروزي گستردن خوان نوروزي است كه مشهورترين آن " سفره هفت سين " است. اين سفره تا پايان جشن نوروز گسترده مي ماند.
اين خوان مجموعه اي است متنوع از آنچه كه در زندگي به آن احتياج است. البته محدود كردن آن به هفت چيزي كه با حرف" سين " آغاز مي شود اصالتي ندارد. همچنين اين خوان مي تواند به نوعي بيانگر پذيرايي از فروهرها باشد كه از روز اول فروردين به خانه هاي خويش وارد مي شوند.
عدد هفت از اعداد مقدس نزد ايرانيان است كه با هفت امشاسبند ( برابر هفت ملك مقرب در آيين هاي سامي ) ارتباط دارد. گويند: سين شكل كوتاه شده سيني است كه همان خوان مسين است. و در نوروز هفت خوان را براي هفت امشاسپند مي آراسته اند. يا آنكه براي بركت و شگون در هفت سيني دانه هايي را كه بركت به سفره مي آورد مي رويانند و آن گاه در خوان نوروزي
قرار مي دادند.

شريعتي وتمدن

نامه ای از شریعتی

در سفر به آفريقا كه بيشتر شوقم ديدن اهرام سه گانه مصر بود، آنهمه پندارها ناگهان در درونم فرو ريخت.هم از راه، به زيارت آثار شگفت، اهرام يكي از عجايب هفتگانه جهان شتافتم. و خوشحال كه چنان موفقيتي به دست آورده ام. در پي راهنما و گوش سپرده به توضيحاتش، در شكل ساختمان اهرام و تاريخش و شگفتيها و زيباييها و اسرارش.
" بردگان " هشتصد مليون تخته سنگ را از " اسوان" همانجايي كه سد معروف اسوان را ساخته اند، به قاهره آورده اند. و نه هرم ساخته اند كه شش تا كوچك است و سه تاي ديگر بزرگ كه شهره جهان اند.
هشتصد مليون سنگ را از فاصله 980 كيلو متري به قاهره آورده اند و روي هم چيدند و بنايي ساختند تا مجسمه موميايي شده فرعون و ملكه را در زير آن دفن كنند.
و خود دخمه، مدفن اصلي كه محلي است بزرگ، فقط از پنج قطعه سنگ يكپارچه و خام ساخته شده است كه چهار قطعه سنگ بزرگ به عنوان ديوار بزرگ و يك قطعه ديگر به عنوان سقف اطاق.
براي تصور قطر و وزن سنگي كه سقف را تشكيل مي دهد، كافي است بدانيم جنسش از رخام ساخته شده است. وچندين مليون قطعه سنگ بزرگ را تا نوك اهرام روي همين سقف چيده اند و اين سقف پنج هزار سال است كه اين وزن را تحمل مي كند. از آن همه كار، شاه كارهاي چنان عظيم دچار شگفتي شده بودم كه در گوشه اي به فاصله سيصد الي چهرصد متري قطعه سنگهايي را ديدم كه متفرق بر هم انباشته شده اند. از راهنمايم پرسيدم آنها چيست؟ گفت، چيزي نيست مشتي سنگ است. گفتم اينها نيز سنگهاي انباشته بر هم است و چيزي نيست، مي خواهم بدانم كه آنها چه هستند، گفت : آنها دخمه هايي هستند كه چندين كيلومتر در دل زمين حفر شده اند. پرسيدم: چرا؟ گفت: سي هزار برده، سي سال سنگهايي چنان عظيم را از فاصله هزار كيلو متري به دوش مي كشيدند، گروه ها گروه در زير اين بار جان مي سپردند، و هر روز خبر مرگ صدها نفر را به فرعون مي دادند اما نظام بردگي كه به قول " شوارتز" باعث شد تا هيچوقت حتي اهرم و چرخ ايجاد نشود ، چون وجود بردگان ارزان بي نيازشان مي كرد، بي اندكي ترحم اجساد لهيده بردگان را به گودالها مي ريختند و بردگاني ديگر به سنگ كشي مي گماشت.
گفتم: مي خواهم به ديدن آن هزاران برده لهيده خاك شده بروم. گفت : آنجا ديدني نيست سنگهايي بهم ريخته است و دخمه هايي گور هزاران برده، كه به دستور فرعون، درنزديكي گور او در خاكشان چيده اند، تا همچنان كه در زندگي شان نگهبانش بوده اند، و جسم شان رابه خدمتش گماشته بودند، در مرگ نيز نگهبانيش كنند و روحشان را هم به كار خدمتش بدارند.
گفتم ديگر رهايم كن كه به همراهي تو نياز نيست، من خودم ميروم. و رفتم در كنار دخمه ها نشستم وديدم چه رابطه خويشاوندي نزديكي است ميان من و خفتگان اين دخمه ها ؛ هر دو از يك نژاديم.
راست است كه من از سرزميني آمده ام و انها از سرزمينهايي. من از نژاديم و آنها از نژادي.
اما اينها تقسيم بنديهايي پليدي است تا انسانها را قطعه قطعه كنند و خويشاوندان را بيگانه بنماينند و بيگانگان را خويشاوند.
اما من بيرون از اين تقسيم بنديها ،از اين سلسله و نژادم و خويشاوند و هم دردشان. و چون ديگر بار به اهرام عزيم نگريستم ، ديدم كه چه قدر با آن عزمت و شكوه و جلال بيگانه ام. يا نه، چه قدر به آن عزمت و هنر و تمدن كينه دارم كه همه آثار عزيمي كه در طول تاريخ ،تمدنها را ساخته اند بر استخوانهاي اسلاف من ساخته شده است. ديوار چين را پدران برده من بالا بردند و هر كه نتوانست سنگيني سنگهاي عظيم را تاب بياورد و در هم شكست،در جرز ديوار گذاشته شد .
ديوار چين و همه ديوارها و بناها و آثار عظيم تمدن بشري،اين چنين بوجود آمده . سنگ سنگي بر گوشت و خون اجداد من .
ديدم تمدن يعني دشنام ، يعني نفرت ،يعني كينه ، يعني آثار ستم هزاران سال برگرده و پشت اجداد من . در ميان انبوه دخمه ها نشستم ،و ديدم چنان است كه پنداري همه انهايي كه در دل دخمه ها خفته اند ،برادان منند .
به اقامتگاهم باز گشتم و به برادري از گروه بيشمار بردگان نامه اي نوشتم و انچه را كه در عرض پنج هزار سال بر ما رفته بود ، برايش شرح دادم . پنج هزار سالي كه او نبوده است ،اما بردگي و برده در شكلهاي مختلفش بوده است .
نشستم و برايش نوشتم كه برادر :
تو رفتي و ما همچنان در كار ساختن تمدنهاي بزرگ ، فتحهايي نمايان و افتخارات عظيم بوديم . به دهات و روستاهايمان مي آمدند و چون چهار پايانمان ميگرفتنند و مي بردنند و به كار ساختن گورهايشان ميگماشتند كه
اگر در ضمن كار تحملمان پايان مي گرفت چون سنگي در بنا مي نشستيم و اگر مي توانستيم كار را پايان ببريم شكوه و عظمت بنا به نام كسي ديگر ثبت ميشد.واز ما حتي نامي در خاطري نمي ماند.
گاهي ما را به جنگ مي بردندجنگ عليه كساني كه نمي شناختيم وشمشير كشيدن به روي كساني كه نسبت به آنها هيچ كينه اي نمي ورزيديم .وحتي كسانيكه همراه وهم طبقه وهم سرنوشت ما بودند.
ما را مي بردند ومادران و پدران شكسته مان چشم انتظارمان مي ماندند وانتظارشان هرگز پاسخي نمي يافت.
اين جنگها به قول دانشمندي عبارت بود از جنگ دو گروهي كه با هم مي جنگيدند بدون اينكه هم را بشناسند وبراي كسانيكه با نمي جنگيدند اما هم را مي شناختند.وما را مي بردند نابود وقتل عام مي كرديم
نابود وقتل عام مي شديم اگر شكست مي خورديم داغ ودردش را پدران ومادران ما وروستاهاي متروك ومزارع خراب ما تحمل مي كرد واگر پيروز مي شديم افتخار وقدرت نصيب كساني ديگر مي شد وما هرگز در فخر وغنيمتش سهيم نبوديم.

برادر بعد از تو تحولي بزرگ پديد آمد. فرعونها قدرتمندان و زورمندان تاريخ تغيير تفكر دادند و ما خوشحال شديم.آنها معتقد بودند كه روحشان جاويد است وهمواره پيرامون قبرهاشان مي چرخد و اگرجسد سالم بماند روح با جسد ارتباتش را حفظ مي كند ودر پي اين عقيده بود كه ما را وشما را مجبور مي كردند تا بر گورشان اين بناي عظيم وقاتل را بنا كنيم و اينها روشنفكر شدند وديگر به مرگ نينديشيدند وآن عقيده كهنه را رها كردند وما مژده بزرگي شنيديم نجات از ساختن اين گورها وآوردن هشتصد ميليون سنگ از هزار كيلومتر رويهم چيدن....
اما برادر اين يك شادي ناپايدار وزودگذري بود. زيرا بعد از رفتن تو باز هم به دهات ما ريختند و به بيگاريمان كشيدند. باز هم پشت و شانه ها مان سنگها و ستونهاي عظيم را حمل كرديم اما نه براي گورهاشان كه به گورهاشان اهميتي نمي دادند بلكه براي قصرهاشان. و قصرهاي عظيم، با خون و گوشت ما، در جاي زمين، سر بر افراشت و در كنارشان دخمه هاي ديگر نسلهامان را بلعيد.
برادر! ديگر بار در كام نا اميدي بوديم كه اميدي به ماندنمان خواند. پيامبران بزرگ برخواستند، زرتشت بزرگ، ماني بزرگ بوداي بزرگ، كنفسيوس حكيم، لائوتوس عميق...
روزنه اي به نجات گشوده شده بود، خدايان براي نجات ما، از ذلت و بردگي، پيامبران منجي خويش را بسيج كرده بودند، تا ايمان و پرستش را جانشين ستمگري و بردگي كنند.
اما برادر. اين مبعوثين خدايان، از خانه بعثتشان فرود مي آمدند و بي هيچ اعتنايي بما و هيچ نام و يادي از ما، راهي كاخ و قصري مي شدند.
كنفسيوس حكيم كه آن همه از جامعه و انسان گفت و باور كرديم، و ديديم كه به وزارت "لو" رفت و نديم شاهزادگان چين شد.
و " بودا " كه خود شاهزاده بزرگ " بنارس " بود از همه ما بريد و در درون خود براي رفتن به " نيروانا " كه نمي دانم كجاست، رياضت هاي بزرگ و انديشه هاي بزرگ آفريد!
و " زرتشت " در آذربايجان مبعوث شد، و بي آنكه با ما تازيانه خوردگان و عزاداران دخمه ها، دخمه اي گور هزاران برادر بوده، سخني بكويد ، به بلخ شتافت و در سلامت دربار گرشاسب، از ما بريد.
و " ماني " از نور گفت و به ظلمت تاخت، و روشني را در گوش ما زندانيان ظلمت ظلم، زمزمه كرد، گفتيم اينك اوست كه نجاتمان را مي خواند. اما گفتار روشنش را در كتابي پيچيد و به شاپور ساساني هديه كرد و در تاجگذاريش خطبه خواند و افتخارش همه اين شد كه در ركاب " شاپور " سر نديب و هند و بلخ را گشت. و بعد اين چنينمان شكست و شكستمان را سرود آورد كه: " آنكه شكست مي خورد از ذات ظلمت است و آنكه پيروز مي شود، از ذات نور". و مگر نه اين است كه ما شكست خوردگان هميشه سرتاسر تاريخيم؟
برادر. تو قرباني اين بناهاي بزرگ بر گور شدي، و من قرباني، اين قصرهاي عظيم.








و ناگهان ديدم كه در كنار فرعون ها و قارونها كه به بردگيمان مي خريدند و به بيگاريمان مي كشيدند، ديگراني نيز به نام جانشينان اين پيامبران سر كشيدند روحانيان رسمي.
از فلسطين گرفته تا ايران، تا مصر، تا چين، تا هر جا كه جامعه اي و تمدني هست، در كنار اين اهرام، و اين قصرهاي بزرگ براي ساختن معابد پرشكوه بايد سنگ مي كشيديم.
و بعد مدعيان پيامبري و جانشينان آنها، ما را دستبندي ديگر زدند و به نام زكوة غارتي ديگر كردند، و بنام جهاد در راه دين به ميدانهاي ديگر فرستادند تا جايي كه ناگزيرمان مي كردند، كه در برابر خدايان، در مذبح معبد ها و در كنار بتها، كودكانمان را قرباني كنيم.
نمي داني برادر، كه تمامي معبدها انباشته از خون فرزندان معصوم ماست. و ما هزاران سال بدبخت تر از تو و سرنوشت تو، گور و قصر و معبد ساختيم. و خدايان در كنار فرعون ها و در كنار قارون ها و نمايندگانشان، باز به جانمان افتادند.
سه پنجم همه املاك ايران را موبدان و خداوند و اهورا! از ما گرفتند، و ما براي آنها، رعيت و برده و " سرو " بوديم. و چهار پنجم همه زمينهاي فرانك را كشيشان خداوند از ما گرفتند.
براي معابد بيگاري كرديم و همه كاخهاي عظيم رم و معبد هاي بزرگ چين را ساختيم و مرديم.
پيروزي از آن موبدان كشيشان و روحانيون اديان، و فرعون ها و قارون ها بود. و من كه هزاران سال پيش از تو زيستم و مرگ همه برادران و هم نژادانم را ديدم، احساس كردم كه خدايان نيز به بردگان كينه مي ورزند و اين آئين ها براي بردگي ما بند ديگري است و موبدان و كشيشان و روحانيون اديان نيز ابزار ديگري براي تحكيم اين قصرها و گورها، و توجيه اين نظامند.
و بعد همچنانكه حكيمان و دانشمندان بزرگ كه از ما بهتر مي انديشند و مي فهمند! مرداني چون ارسطو مي گويند كه برخي براي بردگي و گروهي براي آقايي است كه به اين دنيا مي آيند، يقين كردم كه ما براي بردگي به دنيا آمده ايم و جز اين سرنوشتي نداريم، و سرنوشت مقدرمان باربري و ستم كشي و تازيانه خوردن و تحقير شدن و نجس تلقي شدن و بردگي است، و جز اين ديگر هيچ.
امابرادر. ناگهان خبر يافتم كه مردي از كوه فرود آمده است و در كنار و در كنار معبدي فرياد زده است كه:
" من از جانب خدا آمده ام ".
و من باز بر خود لرزيدم كه باز فريبي تازه براي ستمي تازه اما چون زبان به گفتن گشود باورم نشد:
من از جانب خدا آمده ام كه خدا اراده كرده است تا بر همه بردگان و بيچارگان زمين منت بگذارد و آنان را پيشوايان جهان و وارثان زمين قرار دهد.
شگفتا! چگونه است كه خدا با بردگان و بيچارگان سخن مي گويد و به آنها مژده نجات، و نويد و رهبري، و وراثت بر زمين مي دهد.
باورم نشد گفتم: او نيز همچون پيامبران ديگر در ايران و چين و هند شاهزاده است كه به نبوت مبعوث شده است تا با قدرتمندي هم پيمان شود و قدرتي تازه بيافريند.
گفتند: نه، يتيمي بوده است و همه او را ديده اند كه در پشت همين كوه گوسفندان را مي چرانيده است . گفتم: عجبا! چگونه است كه خداوند فرستاده اش را از ميان چوپانان برگزيده است؟
گفتند: او آخرين حلقه سلسله چوپانان است و اجدادش همه، رسولان چوپان از شوق، يا هراسي گنگ بر خود مي لرزيدند كه براي نخستين بار از ميان ما پيامبري برخواسته است.
به او ايمان آوردم، چرا كه همه برادرانم را گرد او ديدم. بلال، برده برادرزاده از پدر و مادر بيگانه اي از حبشه. سلمان آواره اي به بردگي گرفته شده از ايران. ابوذر، فقير درمانده گمنامي از صحرا. سالم، غلام زن خذيفه اين بيگانه ارزان قيمت، برده سياه پوست، اكنون پيشواي همه ياران او شده است.
باور كردم و ايمان آوردم چرا كه كاخش چند اتاق گلي بود كه خود در گل و خاك كشيدن شركت كرده بود، و بارگاه و تختش تكه چوبي بود انباشته از برگهاي خرما!
اين همه دستگاه او بود، از نظام موبدان تبارهاي بزرگ كه همواره براي جنگلها و قدرت ها به بردگيمان مي كشيدند گريختيم و به شهر او آمده ام، و در كنار بردگان و آوارگان و بي پناهان جهان، با او زيستم، تا پلكهايش در سنگيني مرگ خورشيدمان را پرده كشيد.
و برادر! ناگهان ديدم كه ديگر بار معابد عظيم و پرشكوه به نام او سركشيد و شمشيرها بر رويشان آيات جهاد بسويمان آخته شد. و باز از ثمره غارت ما به دست جور، بيت المالها سرشار شد. و نمايندگان اين مرد نيز به روستاهامان ريختند، و جوانهامان را به بردگي نمايندگان و روساي قبايلشان بردند و مادرانمان را در بازار هاي دور فروختند و مردانمان را، به نام جهاد در راه خدا كشتند و همه هستيمان را بنام زكوة، غارت كردند.
نا اميد شدم كه چه مي توانستم بكنم برادر؟
قدرتي به وجود آمده بود كه در جامه توحيد، همان بتها را پنهان داشت و در معبد و محراب ( الله ) آن آتشهاي فريب را برافروخته بود. و باز همان چهره هاي قاروني و فرعوني كه تو خوب مي شناسي برادر و چهره هاي قدسين دروغ همدست و همدستان قارون و فرعون كه به نام خلافت الله و خلافت رسول الله، بر جان بشريت و بر جان ما تازيانه شرع نواختند. ما باز به بردگي افتاديم تا مسجد بزرگ دمشق را بسازيم.
ديگر بار مبارزات عظيم، محرابهاي پرشكوه و قصرهاي بزرگ و كاخ سبز دمشق و دارالخلافه هزارويكشب بغداد، به قيمت خون و زندگي ما سر كشيد. و اين بار به نام " الله ".
ديگر باور كرديم راه نجاتي نيست، و سرنوشت محتوممان بردگي و قرباني شدن است.
آن مرد كه بود؟ آيا در پيامش فريبمان را پنهان داشت؟ يا در اين نظامي كه اكنون در سياه چالهايش مي پوسيم، و همه برادران و مزرعه ها و هستي و سرنوشت ما غارت و قتل عام شده، من و او – آن پيامبر – هر دو قرباني شده ايم؟
نمي دانم، ديگر راهي، فرا رويم نبود به كجا بايد مي رفتم؟ به موبدان خود چگونه مي توانستم؟ به معبد هايي باز گردم كه همواره همدست و همدستان قدرتها و فريب ها بودند؟
به رهبران و مدعيان آزادي و مليتم؟ اينها همه كساني بودند كه در حكومت انقلاب جديد، قدرتهاي خانوادگيشان را در خراسان و سيستان و گرگان از دست داده بودند و اكنون براي به دست آوردن حكومت خانوادگي و احياء نظام جاهليشان مي جنگيدند.
به مساجد؟ چه تفاوتي بود! كه شمشيرهايي كه به سينه شان آيات جهاد حك شده بود. و معابدي كه سرشار از سرود و نيايش " الله " بود، و ماءذنه هايي كه اذان توحيد مي گفت و چهره هاي مقدسي كه به نام خلافت و به نام امامت و ادامه سنت آن پيام آور دست اندر كار بودند و ما را به بردگي و قتل عام گرفته بودند، پيش از من كسي ديگر را قرباني مظلوم اين شممشيرها و محرابها كردند " علي "!
برادر علي خويشاوند آن مرد پيام آور بود و در محراب عبادت "الله" كشته شد. خود پيش از من وخانواده اش پيش از خانواده من و پيش از خانواده برده ها و ستم ديده هاي تاريخ، نابود شدند و خانه اش پيش از خا نه ما، به نام سنت جهاد و زكات غارت شد.
وقرآن پيش از آنكه وسيله اي شود براي باز چاپيدن من، باز نابودي من، باز بيگاري و بردگي من، بر سر نيزه شد و علي را شكست.
عجبا! اين بود كه بعد از پنج هزار سال مردي را يافتم كه از خدا سخن مي گفت اما نه براي خواجگان، براي بردگان نيايش مي كرد، نه همچون بودا كه به " نيروانا" برسد يا نه همچون راهبان كه مردم را بفريبد، يا نه همچون پارسايان كه خود رابه خدا برساند، نيايشي در آستان "الله" در آرزوي رستگاري "ناس".
مردي يافتم ، مرد جهاد ، مرد عدالت – عدالتي كه اولين قرباني خشن وخشكش "برادرش "بود ، مردي كه همسرش كه همسر او بودو هم دختر آن پيام آور بزرگ همچون خواهر من ، كار مي كردو رنج مي برد ومحروميت وگرسنگي را چون ما با پوست وجانش مي چشيد ومي چشيد . برادر !
مردي يافتم كه دختر وپسرش وارث پرچم سرخي بودند كه در طول تاريخ در دستان ما بود وپيشوايان ما اينست كه بعد از پنجهزار سال ، ا زترس آن معبدهايي كه تو مي شناسي ومن ، از ترس آن بناهاي عظيمي كه تو قربانيش شدي ومن ، واز ترس آن قدرتهاي هولناكي كه تو مي داني ومن ، به كنار اين خانه گلين متروك وخاموش پناه آورده ام . ياران پيام آور از پيرامون خانه كنار رفته اند وتنهاست ، همسرش تن به مرگ داده است ، وخود در نخلستانهاي بني نجار تمامي رنجها ودردهاي من وتورا ، با خدايش مي گويد. ومن از ترس آن معابد هولناك وقصرهاي هراس آور وآن گنجينه ها كه همه با خون و رنج ما فراهم شد ، به اين خانه پناه مي آوريم وسر بر در اين خانه مثروك مي گذارم وغم قرنها را زار مي گريم.
برادر. او وهمه كساني كه به او وفادار ماندند از تبا ر ونژاد ما رنجيده ها، بودند. ا و براي اولين بار ، زيبايي سخن را نه براي توجيه محروميت ما و برخورداري قدرتها، بلكه براي نجات و آگاهي ما ، به كار گرفت ، او بهتر از " دموستنس " سخن مي گويد. اما نه براي احقاق حق خويش . او بهتر از " بوسوئه خطيب " سخن مي گويد ، اما نه در دربار لوئي ، بلكه پيشاپيش ستم ديدگان ، بر سر قدرتمندان است كه فرياد مي كشد . او شمشيرش را نه براي دفاع از خود وخانواده ونژاد و ملت خود ، ونه براي دفاع از قدرت هاي بزرگ بلكه بهتر از " اسپارتاكوس " و صميمي تر از او براي نجات در همه صحنه هاست كه از نيام بيرون پرانده است .
او بهتر از سقراط مي انديشيد ، اما نه براي اثبات فضايل اخلاقي اشرافيتي كه بردگان از آن محرومند، بلكه براي اثبات ارزشهاي انساني كه در ما بيشتر است . زيرا او وارث قارونها و فرعونها و موبدان نيست . او خود ، نه محراب دارد و نه مسجد. او قرباني محراب است.
او مظهر عدالت و مظهر تفكر است ، اما نه در گوشه كتابخانه ها و مدرسه ها و اكادمي ها ، و نه در سلسله علماي تر و تميز در طاقچه نشسته كه از شدت تفكرات عميق! از سرنوشت مردم و رنج خلق و گرسنگي توده بي خبرند او ، در همان حال كه در اوج اسمان ها پرواز مي كند ، ناله كودك يتيمي تمام اندامش را مشتعل مي كند .
او، در همان حال كه در محراب عبادت ، رنج تن و نيش خنجر را فراموش مي كند ، به خاطر ظلمي كه بر يك زن يهودي رفته است ، فرياد مي زند كه : اگر كسي از اين ننگ بميرد قابل سرزنش نيست .
او برادر. مرد شعر زيبايي سخن است، اما نه چون شاهنامه كه در شصت هزار بيتش ، يك بار ، تنها يك بار، از نژاد ما و از برادري از ما ( كاوه ) سخن گفت. از آهنگري كه معلوم بود از تبار ماست ، و آزادي و انقلاب و نجات مردم و ملت را تعهد كرد ، اما هنوز بر نخواسته، اين تنها قهرمان تبار ما كه به شاهنامه راه يافت، گم مي شود . كجا؟ ، چرا؟ چون تبار و نژاد فريدون درخشيدن گرفته است ، اين است كه در تمام شاه نامه بيش از چند بيت، از او سخن نرفته است.
اكنون برادر ! در وضع و عصر جامعه اي زندگي مي كنم كه باز من و هم نژادان و هم طبقه هايم به او نياز منديم .
او بر خلاف حكيمان ديگر ، بر خلاف نوابغ و انديشمندان ديگر كه اگر نابغه اند مرد كار نيستند و اگر مرد كارند ، مرد انديشه و فهم نيستند ، و اگر هر دو هستند ، مرد شمشير و جهاد نيستند ، و اگر هر سه هستند ، مرد پارسايي و پاكدامني نيستند ، و اگر هر چهار هستند ، مرد عشق و احساس و لطافت روح نيستند و اگر همه هستند ، خدا را نمي شناسند و خود را در ايمانشان گم نمي كنند و خودشان هستند ، مردي است در همه ابعاد انساني ، همچون يك كارگر ، همچون من و تو كار مي كند و با همان پنجه هايي كه آن سطر هاي عظيم خدايي را بر كاغذ مي نويسد پنجه در خاك فرو مي برد، چاه مي كند قنات احداث مي كند و در شوره زار آب مي آورد.
درست يك كارگر ، اما نه در خدمت اين و آن و نه در خدمت خويش . در دل قنات ناگهان فرياد مي زند بالايم بكشيد . و چون به بالاي قناتش مي آورند سر ورويش را گل پوشانده است آب فواره ميكشد ودرآن بيابان سوزان پيرامون مدينه ، نهر جاري مي شود ، "بني هاشم " خوشحال مي شوند ، اما او در همان حال نفس نگردانده مي گويد : " مژده بر وارثان من كه از اين آب يك قطره نصيب ندارند " . كه بر من و تو وقف كرده است ، برادر.
و اكنون نيازمند اوييم و محتاج پيشوايي چون او كه همه تمدنها و فرهنگها و مذهب ها، يا انسانها را حيوانات اقتصادي ساخته اند ، و يا حيوان نيايش گر درون گراي فردي در دخمه هاي عبادت و روحانيت ، يا مردا ن انديشه و تفكر و عقل ، ولي بي احساس ، بي دل ، بي عمق و بي عشق . يا مرد احساس و عشق و الهام اما بي عقل ، بي تفكر ، بي علم ، بي منطق. واو مرد همه اين ابعاد است . رب النوع زحمت كشيدن و رنج و كار ، رب النوع وفادار ماندن ، رب النوع رنج ، رب النوع سكوت ، رب النوع فرياد ، رب النوع عدالت ، و اكنون برادر ، من در جامعه اي هستم ، كه در برابرم دشمن در يك نظام نيرو مند بر بيش از نيمي از جهان و به عبارتي بر همه جهان حكومت مي كند و نسل مرا براي بردگي تازه از درون مي سازد .
ما اكنون به ظاهر براي كسي بيگاري نمي كنيم ، آزاد شده ايم ، بردگي بر افتاده است، اما به بردگي اي بدتر از سرنوشت تو محكوم شده ايم . انديشه ما را برده كرده اند، دلمان را به بند كشيده اند و اراده مان را تسليم كرده ايم و ما را به عبوديتي آزاد گونه پرورانده اند .و با قدرت علم ، جامعه شناسي، فرهنگ و هنر ، آزادي هاي جنسي ، آزادي مصرف و عشق به بر خورداري و فرد پرستي ، از درون و از دل ما ، ايمان به هدف ، مسئوليت انساني و اعتقاد به مكتب او را پاك برده اند .
و اكنون برادر ما در برابر نظام هاي حاكم ، كوزه هاي خالي زيبايي شده اييم كه هر جه مي سازند ، مي بلعيم .
اكنون به نام فرقه ، به نام خون ، به نام خاك و به نام خود او و مخالف او قطعه قطعه مي شويم ، تا هر قطعه اي لقمه اي راحت الحلقوم دهانشان باشيم تفرقه . تفرقه .
پيروان او و مكتبش را به جان هم انداخته اند ، اين دشمن اوست. چرا در چنين سرنوشتي كه بر جهان و برما حكومت مي كند ، با او دشمني مي كند ؟ چون او با دست بسته نماز مي خواند و آن به اين كينه مي ورزد كه اين با دست باز نماز مي گذارد؟ اين دشمن او چون مهر ندارد و بر فرش سجده مي كند و او دشمن كينه توز اين كه پيشاني بر مهر مي گذارد .
جنگها و خصومتها و جبهه ها را تا اين اندازه تنگ كرده اند، و روشنفكران مان را به سرزمين هاي ديگري تارانده اند و خود هيات چوپانان گرفته اند.
برادر! تو اربابت را به سادگي مي شناختي و درد شلاقي را كه ميخوردي، بسادگي احساس ميكردي، و ميدانستي كه برده اي و كي برده شدي و چه كساني برده ات كرده اند . وما اكنون با سرنوشتي همرنگ سرنوشت تو بي آنكه بدانيم كي ما را به بردگي اين قرن كشانده است و از كجا غارت ميشويم و چگونه به تسليم، به انحراف انديشه و به عبوديت هاي زميني دچار شده ايم.
اكنون نيز مارا چون چهارپايان نه تنها به بردگي ميكشند كه به بهره كشي گرفته اند. پيش از عصر تو و بيش از نسل تو، بهره ميدهيم. همه اين قدرتها، سرمايه ها، نظامها، ماشين، كاخهاي بزرگ جهان، و همه اين سرمايه هاي عظيم و غني و ثروت توليد را ، با پوست و گوشت وخون و رنج و پريشاني و محروميت مان ميچرخانيم ، و سهم مان فقط تا اندازه اي كه كار فردا را بتوانيم.
بيش از عصر تو ، محروميم و ظلم تبعيض طبقاتي و ستم ، بيش از زمان تست ، اما با چهره تازه و پيرايه هاي تازه تر .
و برادر ! علي تمام عمرش را بر روي اين سه كلمه گذاشت:
مظهر بيست و سه سال تلاش جان بازي و جهاد براي ايجاد يك ايمان ، در درون وحشي هاي متفرق و بيست و پنج سال سكوت وتحمل براي حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراطوريهاي رم و ايران .
و همچنين پنج سال كوشش و رنج براي استقرار عدالت و براي اينكه همه عقده ها و كينه هاي ما را با شمشير خويش بيرون كشد و آزادمان كند.
نتوانست! نتوانست! اما توانست مذهب و پيشوايي و سيادتي را براي هميشه به من و ما ، برادر اعلام كند. مذهب عدل و مذهب رهبري خلق و سه شعار ، گذاشت كه همه هستي خود و خاندانش را فداي اين سه كرد :
مكتب ، وحدت ، عدالت